یه روزهایی داشتم تو زندگی م که وقتی با شیطنت و سادگی حرف میزدم یه کسایی بی هوا وسط حرفام پریدند و آمرانه بهم گفتن : نیره به زندگی جدی نگاه کن! من عین احمق ها نگاشون کردم و خودم و زدم به اون راه ... سرشون و برمی گردوندند میرفتم سر پله اول! خیال و خیال و خیال... هی نقاشی گل سرخ میکشیدم و منتظر شازده خودم میشدم. یه چند وقتیه از سیاه مشقهای زیر دستم عکس یه ضبدر در میاد تو یه قاب... تو یه مربع. یه چند وقتیه هیچ ترانه ایی گوش نمیدم. هیچ فیلمی نمی بینم. هیچ رمانی نمیخونم. یه چند وقتیه وقتی میبینم یکی با شیطنت و سادگی حرف میزنه ، ميپرم وسط حرفش و ميگم: به زندگي جدي نگاه كن. ما رو زمين داريم زندگي ميكنيم و معجزه ايي در كار نيست. به نظرت يك مولا چند بار بنده اش را مي بخشد؟ رنج علاقه نازکم کرده است نمیدانم این نازکی خوب است یانه!! هرچه دنیایم را خالی تر از علاقه میکنم ، رنج علاقه اما بیشتر دامنگیرم میشود. هر چه از تن ها میگریزم و تنهایی را در بر میگرم باز آغوشم بیشتر گره ( علقه ) می خورد به رنج دوست داشتن. انگار به هر سمتی که فرار میکنم باز به منبع درد نزدیکتر میشوم. انگار روحم را ورز میدهند. به گمانم خدا میخواهد از جانم نان تردی بسازد... و وای تنور. نشونه آدمای رسیده اینه که زرد و سرخ اند. مث میوه! اونا نرم از درخت سبز جدا میشند از دنیا... و درمسیری می افتنند که قدرشون و میدونند مث کسی که با لذت یه میوه رسیده رو میخوره! مث خدا! اونایی هم که تا آخر سبز می مونند عاقبت یه روز با ضرب چوب جدا میشند... از درخت از دنیا.
| Design By : Night Melody |


