واقعیت های تو خالی
از میان سطور کتاب ها دنبال مردی بودم که راست گو بود قابل تکیه بود
عاشق بود
و مرد بود
حالا سی ساله هستم و باز
رفته ام سراغ رمان و داستاهای عاشقانه و شخصیت های خیالی.
از میان سطور کتاب ها دنبال مردی بودم که راست گو بود قابل تکیه بود
عاشق بود
و مرد بود
حالا سی ساله هستم و باز
رفته ام سراغ رمان و داستاهای عاشقانه و شخصیت های خیالی.
سرگرداني ام عجيب است
دلم شوريدگي ميخواهد و عشق
و بي اندازه از جماعت مرد نا اميدم و بي اعتماد
ایشان جلوتر قدم نزنیم.
برپایی جشن هایی تحت عنوان عمرکشون یعنی از علی (ع) نسبت به شیعه و
بانو حضرت زهرا غیورتریم.
دوست داشتن من كه سخت نيست
من كه ساده ام
ساده ميخندم راحت ميگويم كه غمگينم
من كه نه بلدم حرفي پنهان كنم و نه حسي را وانمود كنم
من كه نه تلخيی ام ادامه دار است و نه قهر ميكنم...
اين چند شبه كه ميريم مراسم عزاداري...
پاي سخنراني هاي خوب و باسواد (شيخ حسين انصاريان يا استاد رياضت) كه ميشينم
به يه چيزي فكر ميكنم...
اينكه اكثر سپاه عمرسعد ميدونستند اما حسين كي هست؟ خيلي هاشون به ياد مياوردند
كه پيامبر چه حسي به ايشون داشت؟
اما با علم به همه چيز به جنگ برخواستند. توي دلم داشتم به اينهمه جهل فحش ميدادم.
يه بار با خودم گفتم چه چيزهايي از بايد و نبايد دينت و ميدوني و لي انجام ميدي؟
آيا نبوده كه بدوني فلان كار قلب حضرت زهرا رو به درد مياره و انجام بدي؟
آيا نبوده كه بدوني فلان صفت قلب امام زمانت و جريحه دار ميكنه و ازش دوري نكردي؟
وقتي دارم زيارت عاشورا ميخونم يه جورايي دارم خودم ، خودم رو نفرين ميكنم.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد واخر تابع له ذلك اللهم العن العصابه التي
جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله. اللهم العنهم جميعا.
به نظر من فوتبالیست های معروف نباید توی اوج خداجافظی کنن. این لوس بازی رو هیچ وقت
سر در نیاوردم. یعنی چی؟ توی اوج خداحافظی کردن برا جامعه آسیب داره... به خدا/
همین سه شنبه پیش که فرهاد مجیدی خداحافظی کرد کلی ملت افسرده و ناراحت رفتن
خونه هاشون.
ستاره ها وقتی میدرخشند و توی بورسند جماعتی حالشون خوبه. وقتی اونا گل میزنند
وقتی اونا موفقیت دارن انگار طرفداراشون توی این پیروزی سهم دارن.
حالا وقتی توی اوج خداحافظی میکنن انگار ورشکست میشند.
برا همین به نظر من ستاره ها باید اینقدر بازی کنن که مردم بگند خواهشا تو دیگه
خداحافظی کن اینطوری احساسات کسی هم جریحه دار نمیشه.
همین علی دایی چقدر کار درستی کرد. دیگه مادر بزرگ منم میگفت این تا کی
میخواد بازی کنه؟
وقتی هم گفت « دیگه میخوام کفش هام رو آویزون کنم» نه کسی گریه کرد
نه کسی سرش و به دیوار زد.
اساسا خداحافظی باید آخر یه ماجرا اتفاق بیفته نه وسطش که. من به شخصه
از فرهاد مجیدی میخوام برگرده و یه چهار پنج سال دیگه از زمین سبز خداحافظی کنه.
پ ن: این آیتم زندگی آزاد در برنامه سبقت آزاد هست.
سبقت آزاد هر روز از ساعت ۵ تا ۶:۳۰ از شبکه جوان پخش میشه.
پنجشنبه این هفته که رفتم دانشگاه دیدم کلاس رو هواست.
یکی ار بچه های کلاس نامزد کرده بود و بچه ها در حال شادمانی بودند.
از چند و چونش می پرسیدند و کی هست و چه کاره ست؟
از این دوست نون پرسیدم چند وقته باهاش آشنا شدی ؟ گفت حدودا
یک ماهه.
پرسیدم چه سوالایی ازش پرسیدی؟ گفت ینی چی؟
گفتم ینی چه چیزهایی برات مهم بود که بدونی؟
گفت شغلش و اینکه خونه داره یا نه و اینکه زیادی مذهبی نباشه!
همینا دیگه...
با خودم فکر میکنم اینکه بهم میگن سخت میگیری یعنی همین.
برا بعضی ها سخت میگیری یعنی گیر میدی حتما خونه و ماشین و
چه و چه داشته باشه. برا من هم یعنی اینکه ....
به هفتاد تا سوال من یه جوری جواب بده که دلم قرص بشه.
باطری ساعت اتاقم ضعیف شده...
مثلا اگه یک ساعت رفته باشه اون بیست دقیقه جلوتر رفته. یه جورایی
گیر کردم تو تونل زمان.
کلی کار میکنم مینویسم میخونم اتو میکشم تمیز میکنم میخوابم ولی به ساعت که نگاه میکنم
چیزی جلو نرفته.
باطری رو عوض نمیکنم خوشم اومده یه جورایی!
مث زندگی واقعیم شده! کیلی روزها میاد و میره اما همه چیز مثل قبله.
حوصله ام سر رفته. زندگیم انگار روی تردمیله.
يه موقعي بود فكر مي كردم بايد بين عشق و غرور يكي رو انتخاب كنم
و هميشه به گريه غرور رو انتخاب مي كردم
اما حالا مي بينم و فهميدم اين دو رابطه ايي به هم ندارند
ميشه مغرور بود و عاشق...
بدون هيچ كلمه ايي يا مخابره حسي.
فهميدم حاضرم در سكوت عشق بورزم ولي دلم بيكار نباشه.
چهارشنبه ها روز خوبيه...
تو اين روزگار مات و بي هيجان ما... روزي هست كه به اشتياق مي گذره.
كلاس پرسش هاي زندگي دكتر شيري
جلسه گذشته درباره عشق صحبت كردند.
توي كلاس داستاني رو از مولوي تعريف كردند كه عاشق زاري بود و در حسرت ديدار
يار مي سوخت تا يانكه معشوقه اذن ديدار داد و گفت فلان جا سحر فلان شب بيا.
عاشق خوشحال قصه ما رفت سر قرار نشست نزديك هاي سحر كه شد خوابش برد
معشوقه خانوم اومد و ديد طرف خوابه چهارتا گرد ريخت تو دامنش و .. يني كه فعلا
برو گردو بازي كن... تو رو چه به عاشقي عاشق قرار نداره كه خوابش يره.
برگشتنه به خونه داشتم به اين داستان فكر مي كردم خودمو كسي كه
دوست داشتم و گذاشتم جاي آدماي اون داستان
ديدم وقتي ميرم سر قرار و مي بينم طرف خوابش برده احتمالا سرش و مي گيرم
رو پام تا بيدار بشه منو ببينه خوشحال بشه.
چرا؟؟؟
چون من نميخوام عاشقم و از دست بدم.
ما (منو امثال من) آداب معشوقه بودن بلد نيستيم وقتي به جاي گردو انداختن
و رفتن مي مونيم و ناز ميخريم در واقع از محبوب بودن خودمون استعفا داديم
و به طرف مقابل مون هم گفتيم من سزاوار نيستم تو هم از عاشق بودن استعفا بده.
به مامانم ميگم شما به من آداب معشوقه بودن و بايد ياد ميدادي.
ميگه برو ياد بگير كه يه روز دخترت يقه ات رو نگيره كه بهش ياد ندادي.
از همکارام خداحافظی میکنم. وقتی میگم زائرم حلالم کنید بلند میشن صورتم و میبوسند و با کمی
رودربایستی منو به خودشون میچسبونن و میگن سلام برسون...
کسایی که طی سال فقط بهم سلام میکنیم و گاهی هم لبخندی تحویل هم میدیم.
گوشه دفتر اسم هاشون و می نویسم تا یادم تره چه کسایی بوسه و دلتنگی بهم دادن تا به نجف و کربلا ببرم.
بابا اخموهه. این دفعه دومه که بدون بابا و مامان میرم کربلا. اجازه ام رو داده ولی انگار دلتنگه.
بابا وقتی حرف داره و نمیزنه اینطوریه. همه التماس دعا دارن و بابا هنوز ساکته. لحظه آخر بغلم
میکنه و میگه خادم زائر بودن اجر کمی نیست نذار این پیرمرد و پیر زن چیزی ازت بخوان خودت
انجام بده. میخواد ازم جدا بشه که میگم من کربلا باشم یا مکه فرقی نمیکنه دعا ی شما هر
جای دنیا در حق من مستجابه... میگه فعلا که تو زائری. میگم میرم بلیط ده نفره میگیرم...
میخنده و میگه میگیری.
مامان یکی یکی ازم میپرسه و با هم چک میکنیم تا چیزی رو جا نذاشته باشم. اخرش میگه
دفتر ی که دفعه قب لردی تا خاطرات بنویسی رو همم بردار. میگم اون دیگه جا نداره. میگه
ببر و بخون تا یادت بیاد اون بار چه حسی داشتی اون بار چه دعاهایی کردی چه قول هایی دادی...
دفتر و برمیدارم و میدونم که این دفتر منو میکشه.
این بارهم منو باباحاجی و مامانی... این بارهم یه چمدون سبک و یه جفت کفش راحت و کرب و بلا.
اینبار با هواپیما میریم تا راحت تر باشه. اما انگار سفر کرب و بلا باید همرا بلا و رنج باشه.
درد سرتون ندم دو ساعت تو خود فرودگاه معطل شدیم دو ساعت هم در حالی که در
هواپیما بودیم... تا بالاخره هواپیما تعمیر شدو بلند شد.
تا حالا با کاروان زیارتی سوار هواپیما نشده بودم تجربه جالبی هست. وقتی هواپیما
داره بلند میشه همه دعای فرج میخونند... همه مسافرای هواپیما.
نمی شدم کمند امیر سلیمانی میشدم.
حالا وقتی به برکت درس های اساتيدم (دكتر عليرضا شيري و مهدي و رستمي و...) یاد گرفتم
دختر بابام باشم زخم های بابا رو ببینم بفهمم از کجا
تلخی دیده که گاهی تلخ شده… وقتی پای حرفاش می شینم وسط حرفاش میگم آره ولله… اونم به
موقع به قد بالام نگاه میکنه وفقط یه جوری نگاه میکنه از هزارتا آره ولله تاییدش بیشتره. وقتی
بی غرور خودم بین بازوهاش ول میکنم و زبون میریزم که خط تولید شماها خوابیده دیگه مرد نیست
اونم یه جوری دعا میکنه برا خوشبختیم که انگار پیامبری برای امتش…
مهم نیست گلشیفته باشم یا کمند امیر سلیمانی ! نیره بابام که باشم جای خوبی هستم.
از خودم میپرسم این بار از کریمان چی میخوای؟
دلم میخواد به تقدیرم راضی باشم
و برسم به فهمی که زندگی رو نعمت بدونم.
دل تو دلم نیست.
يه دفتر بزرگ دارم مخصوص امتحانات...
توش خواب هام و مي نويسم/ هميشه روي ميزم هست.
آخرين برگش نوشتم "وصيتنامه"
وقتي قراره به نبودنم فكر كنم دنيا برام محدود ميشه.
يكي دو خط درباره نماز و روزه و يكي دو خط طلب حلاليت و
يكي دو خط هم درباره تصميم گرفتن درباره پس اندازم.
وقتي مامان و وصي خودم معرفي ميكنم مي شينم زار زار گريه مي كنم.
من دلم نميخواد بميرم
دلم نميخواد مايه غصه مامان و بابا باشم.
خدايا بخواه كه سالم برگردم.
بخواه كه زندگي م طوري سر و سامون بگيره كه مامان و بابا وقتي بهم فكر ميكنند
وقتي بهم نگاه ميكنن دلشون اروم باشه. يه كاري كن مايه لبخند باشم.
سفرنامه کربلا رو دوباره نوشتم...
جای همه تون خالی بود.
دلم میخواست قبری ناشناس از پیرزنی اجاق کور بودم!
یا آینه ایی مات در حمامی از کار افتاده که دیگر حتی سایه ها را
هم نشان نمیدهد!
یا دیواری نم دار و خیس، باقی مانده از حمله مغول!
یا چه میدانم کافه ایی تاریک در بی عبور ترین جاده زمین!
همه سختی و سردی دنیا را یک جا بودم...
ولی نیره نبودم
نار نبودم
نور نبودم
از اينكه به صورت سنتي و با رابطه بيان خواستگاري و بعد آيا بپسندند و آيا نه... متنفر بودم
مي گفتم مگه من شيء ام كه بيان پشت ويترين نگاه كنن خوش شون بياد؟
دنبال يه ماجرا يه حس خوب يه علاقه كه نم نم مياد و رخنه ميكنه و دل ميبره بودم...
برا اين حس و ايده جنگ ها كردم...
هنوزم اون ميل و اشتياق هست اما فكر ميكنم ديگه خيلي بي حوصله و پير شدم واسه ماجرا
واسه هيجان، واسه اينكه چه كار كنم كه چي بشه...واسه اينكه استراتژيك بچينم تا دل ببرم
برا حرف و حديث تو چي بگي و من چه كار كنم... خيلي خسته ام.
دلم ميخواد يكي بياد يكي دو جلسه حرف و بعد هم تموم.
يه خاله داره بابا كه از مادر بزرگم بزرگتره.
گاهي مياد خونه ما و چند روزي مي مونه. بچه تر كه بوديم وقتي يه كاري براش
انجام ميداديم ميگفت خانوم شي الهي.
منو نسرين مي خنديديم . با خودمون ميگفتيم چه دعاي مسخره ايي!!
خب مگه قراره آقا شيم خب خانوم ميشيم ديگه.
چند روزيه ياد حرف خاله افتادم. دارم سبك و سنگينش ميكنم.... كه الان خانوم هستم؟
به خودم نمره دادم. از نمره خودم خوشم نيومده.
نشستم خودمو تحليل كردم كه چرا نمره ام دلخواه نيست. چي شده كه اينطوري شده!!
و اينكه روي چي ها بايد زوم كنم.
براي بانو بودن بايد وزين بود. بايد مليح بود. بايد مدبر بود و مهربون
بايد به اندازه باشي.
از یه سنی به بعد باید تغییر کنی.
اینکه میگم باید یعنی رسمش اینه که تغییر کن وگرنه آدم کوتوله ایی بیش نیستی.
اینکه میگم تغییر یعنی باید یه چیزهای دیگه عصبانی ت کنه
یه چیزهای دیگه شادت کنه، یه چیزهای دیگه آرزو و حسرتت بشه!
یه چیزهای دیگه دغدغه ا ت بشه، به یه چیزهای دیگه غر بزنی!
یه چیزهای دیگه بلای جونت بشه، یه جور دیگه زخمی بشی!
یه مدل دیگه با زندگی حال کنی و باهاش مدارا کنی!
از یه سنی به بعد دیگه باید یه جور دیگه رفاقت و بلد باشی!
یه جور دیگه فرزند باشی و بالوالدین احسانا رو بفمی!
یه جور دیگه به عشق زل بزنی... یا اینکه ازش بگذری!
از یه سنی به بعد باید با یه کلمات و درک و حس دیگه یا خدا حرف بزنی!
از یه سنی به بعد زشته که مثل قبلتر ها باشی.
نماز تمام شده بود و نمازگذاران رفته بودند
دلش برای امام رئوف تنگ بود و پای سفر لنگ...
با خودش میگفت از باب الجواد وارد میشوم اذن دخول میخوانم و...
شانه هایش می لرزید
در خیالش صحن به صحن ، رواق به رواق گشت و حاجی شد.
حج فقرا بود این طواف.
خیالش بارانی اش کرده بود.
انگار نقاره خانه ی حرم از سمت چپ قلبش، شروع کرده بود به نواختن.
رو به خراسان ایستاد و گفت : السلام علیک یا سلطان یا اباالحسن
یا علی بن موسی الرضا. السلام علیک یا غریب الغرباء.
السلام عیلک یا معین الضعفاء و الفقراء. السلام علیک یا شمس الشموس
یا انیس النفوس السلطان به ارض طوس
اول نوشت: نظرات شما عزیزان ما را بر ایم داشت تا منظورمان را مدلی دیگر
بیان کنیم:
آمده است فردی نزد بزرگی رسید و گفت: چند وقتی ست چنان دلمان
شیرین پلو میخواهد که لحظه ایی از یادش نمی توانیم فارغ شویم.
بزرگ گفت خب برو بپز یا بهایی بده تا برایت بپزند.
فرد گفت: نه طرز طبخ ان را بلدیم و نه آهی در بساط که بهایش را دهیم
بزرگ گفت پس رها کن میل به شیرین پلو را و به قضای پروردگار صبور باش
که فکر کردن مدام به چیزی که در دسترست نیست مایه خود ازاریست.
كاش روزگار
دست كم فرصت اين دهد
كه يكبار
دست از ميان زلف هايت
رد كنم.
پ ن: باورم نميشه نزديك به چهار ماهه كه دو پيك خيال هم سهم ما نبوده از اين زندگي.
يه وقتايي با يه خبرها و يه واقعيت هايي رو به رو ميشي كه احساس ميكني
فقط بايد راه بري...
وقتي پازلت جور ميشه و ميفهمي رو دست خوردي
(فرقي نمكينه از كي، گاهي از خودت)... درست وقتي شيطون از طرف تو به خدا ميگه: چرامن؟
بايد سرت و بگيري بالا و بگي خدايا شكرت.
خدايا از اينكه از يه تاريكي در اومدم ممنونتم.
۱- رازهای جگرسوز، به قلب وسعت ميدهند.
۲- زندگي پيچيده تر از اوني هست كه ما بلديم.
پ ن: اين چند روز مدام اين آهنگ چارتار رو دارم گوش ميدم
خوشا به من كه دست تو پرواز هديه ميكند
خوشا به تو كه عاشقت صدبار گريه مي كند
خوشا كه قامتم رسد به ميوه ي خيال تو
رسيده اي نچيدمت منم حريف كال تو
همين سه هفته پيش توي كلاس سفر قهرماني زن (در محضر استادنا دكتر شيري)
دكمه گريه من اتصالي كرده بود
من از زن بودن بودن گفتم و جاودی محبوبه بودن
بچه ها گمانه زنی میکردن و دکتر سوالهایی میپرسید که من گلو درد میگرفتم
اونروز دکتر گفت: بچه ها من نیره رو می شناسم روح این دختر یه فقدانی رو داره تحمل میکنه
که حتی با عشق هم پر نمیشه!
بعد به من گفت تو ازدواج هم کنی بعد یه مدت دوباره همین حال و روزت میشه»
از اون روز تا حالا سه هفته میگذره
امروز يه عزيزي مي گفت نوشته هاي اين چند سال اخيرت حول و هوش يه موضوع ميچرخه»
چك كردم ديدم راست ميگه.
طبیب وقتی درست ویزیتت کنه میفهمی کجای قصه ایی.
بعله دیگه.
ديروز زير بارش اين برف ريز ريز از خيابون وزرا تا ميدون هفت تير رو پياده رفتم
سرم پايين بود وحالم... بد نبود.
بدون دستكش بودم و علي رغم هميشه كه كف دستام بخاري كار گذاشتن... يخ كرده بود
قلبم از خودم هويتي جدا داشت
انگاري كنارم راه مي اومد و سوالهام نفسش و گرفته بود
بعد از يه عالمه شاهد و مثال بهش ثابت كردم كه ديگه قابل اعتماد نيست
يه عمر مثل خري كه معطل هُش هست برام تپيده بود و هم خودشو خسته كرده بود و هم منو
بس كه شش و هشت زده بود خودشم ديگه نميدونست كجا رو اشتباه كرده و
كجا رو درست رفته بود.
به تهران كلينيك كه رسيدم دست چپم ديگه داشت تير ميكشيد.
دلم براش سوخت.
ازش براي بار نميدونم چندم معذرت خواستم.
رسيدم خونه دوش گرفتم و نشستم كنار بخاري.
نميدونم چند صفحه سياه كردم! اخر سرش همه رو مثل يه جزوه مرتب كردم و
گذاشتم روي ميزم .روشون هم نوشتم :
تجربه هاي تو سرمايه هاي تواند انكارشان نكن بانو!
سردمه !! مثل آغاز حیات گل یخ.
سردمه! مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
سردمه !! مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.
عین آمال و محال
سردمه !!! مثل یک سگ که توی جنگ سگی
حس بویائیش ,رفته باشه از دست
عین فیلسوف و سوال
سردمه...!! مثل یک بابونه
که تو گوش ترُدش , باد , هی می خونهخوشگله... سرنوشتت اینه!!
سردمه!! مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم كممه
آتیشو الو كنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , كوره روشن كردند.
* این ایام شعرهای حسین پناهی و کتاب زنانی که با گرگها می دوند (نوشته پینکولا استس)
برام مثل مراسم خاکسپاری میمونه.
پ ن: دلم میخواد از چند نفر متنفر باشم. همه غیظم و به روشون بیارم... نمی تونم/
برا نوشتن یه متن، سرچ كردم ببينم از قول حضرت عباس آيا چيزي موجود هست يا نه؟
جز خطبه ي كوتاهي كه در مكه خوندند چيزي پيدا نكردم.
حتي يادم اومد كه هيچ وقت هيچ حديثي از حضرت عباس تو كتابامون نديدم/
با اينكه پاي منبر ها بزرگ شدم يادم نمياد كسي چيزي گفته باشه از اينكه چطوري
زندگي ميكرده يا اينكه رفتارش با مردم و يا زن و بچه اش چطوري بوده؟ /
ولي واسه ما ايروني ها اينقد مهم و عزيزند...
خطبه رو كه خوندم به نظرم اومد چقد ادمه عجيبي بودن.
اينهمه نسبت به امام نزديك بودن اينهمه نسبت به جايگاه امام معرفت داشتن
اينهمه قدرت داشته ولي دركنار امام ساكت بوده.
جز همين يه خطبه يه صفحه ايي و چن تا گفتگوي چن كلمه ايي چيزي ازشون تو تاريخ نيست...
همه جا حضرت عباس، ساكت و حرف گوش كن بودن...
بمون چشم /بيا چشم /برو آب بيار چشم/ جنگ نكن چشم ...
اصلا چي جوري ميتونستن اينهمه چشم بگن؟
با خودم ميگم راز عظمت عباس (ع) شايد اينه كه هيچ وقت چرا نگفت.