ذرات معلقم...
اینروزها ثبات ندارم. لحظه ای آرامم... شاکرم...قانع ام... حسرتی ندارم...
صبورم... حرف نگفته ای نیست تا بگویم... تنهاییم را دوست دارم....
و مهربانی ام چون رود به سوی هر کسی روانه ست.
....و لحظه ای دیگر پر هیاهو... پر حرف... شاکی... یکپارچه اعتراض...
حس میکنم تنهاییم تلخ ست و فکر میکنم کسی سزاوار مهربانی ام
نیست.
پاییز که میشود مثل دریا مدام اسیر جزر و مدٌم.
ساعتی از هرآنچه که به نام عشق تفسیر میشود بیزارم و لحظه ای دیگر
به همه کسایی که به حرمت عشق با اشتیاق زندگی میکنند حسودی ام
میشود.... و دوباره درد گل سرخ کسی نبودن ابری ام میکند.
اصلا لعنت به پاییز... هرچه آغاز بد... هرچه پایان بد بود در پاییز اتفاق افتاد!
پاییز که میشود دیوانه ام... و همه خاطرات بر باد رفته ام را در هوا تنفس
میکنم... همه حسرت ها ... همه آرزوها...
پاییز که میشود.......
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.