توي هستی، پیچ؛ اضافی آوردم... نميدونم مال بوده! يا نبوده!

 

ديروز تو مترو هدفون تو گوشم بود و آروم آروم گريه ميكردم

هر كي نگام ميكرد قيافه اش آخي مي شد

چه فكرهايي كه با خودشون نميكردن

لابد فك مي كردن دارم نوحه گوش ميدم

لابد فك مي كردن عاشق شدم

لابد نارو خوردم يا يكي حالمو بد جور گرفته

اما داشتم حسين پناهي گوش ميكردم

رسيده بود به اينجاش...

قلبت بهتر از چشات می بینه؟

چی چی یو؟

حقیقتو؟

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره

نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟

کش بديم به  تنبون " کانت " میخوره!

 کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,

کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون

شکلات پیچیده بود.

 ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟

حزن دانايي

 

يه چند روزيه قيافه من يه جوريه كه هر كي با يه كم مكث هم نگاهم

كنه مي پرسه:چيزي شده؟

من روز پنجشنبه يه ساعت جلوي آينه نشستم.

انگار دلم برا خودم تنگ شده باشه. عجيب بود انگار ما دوتا بوديم.

يكي برا اون يكي دل مي سوزوند و اون يكي ميگفت : خوبي حاشا نكن.

ادماي دورو برم راست ميگفتن قيافه من يه جوري بود.

مثل شكست خورده ها نبود اما يه حزني داشت.

بعد از كلي نگاه رو در رو اسمش و گذاشتم حزن دانايي.

اينكه تو توي مسير زندگي به ادمها و شناخت هايي ميرسي كه تلخت ميكنه

با خودت ميگي عجب! بين بنده هاي خدا اين مدلي هم هست ديگه.

آدمايي كه بهشون عاطفه و صداقت عرضه ميكني و اون جاخالي ميدن.

كه براشون سفره طيب و طاهر باز ميكني و اونا ميگن ممنون من سيرم.

و تو با خودت ميگي غير از اينجا كجا ميخواد با اين ها رو به رو بشه؟

ايني كه شماها  از نگاهم مي بينيد غم شكسته شدن نيست حزن بارور شدنه

باروري از دانه معرفت.

اينم پست عجيبيه از استادنا دكتر شيري بهترين دوست

 

تيغ سزاست

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من دُرّ عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

پ ن:هي ميگن چرا حافظ ميخوني گريه ميكني؟ خب آخه كجا دانند حال ما

سبكبالان ساحل ها

همين منه خسته

 

حوصله دارم تا صبح فرداي قيامت صبوري كنم

و عاشقي.

(نمي دونم اين متن نوشته كي هست ولي معركه است):

تو صبح باش

من تمام شبهاي تاريخ را تاب مي آورم.

دختر همسايه

 

دختر همسايه مون خوب مينويسه ولي وبلاگ نداره

بهش گفتم بعضي وقتا اگه چيزي نوشتي من با كمال ميل ميذارمش تو  وبم.

اين نوشته ي اونه:

مامان ميگه بس كه زير دوش آب داغ مي ايستي پوستت خشك شده.

راست ميگه

ولي نميدونه چرا!

من خودمم نميدونم چرا فكر ميكنم آب داغ، سرماي درونم رو گرم ميكنه!

نميدونم چرا فكر ميكنم چربي پوستمه كه باعث ميشه هربار از دست عشق سُر بخورم!

 

فرش قرمز

 

نشستم و دارم مرور ميكنم پنج شش سال پيش بعد از اون زخم كاري... عبوس شده بودم.

اخمو و درخود. تلخ و ساكت... حتي وقتي عكساي اون موقع رو ميبنم به نظرم زشت

هم شده بودم.

چقد تمرين كردم چقدر به خودم گير دادم چقدر هي تذكر به آينه و مانيتور و...

چسبوندم كه اخم نكن. لبخند بزن... تا اين شدم.

حالا بهم ميگن انرژي ايي كه داري به محيط كارت زياده. ميگن لبخندي كه هميشه

به صورتت هست سيگنال ميفرسته. ميگن رنگ و لعابي كه با خودت به

محيط كارت مياري يه معاني ايي داره كه مطمئنا منظور تو نيست.

يه مدلش اينطوريه كه من فحش بدم به زمين و زمان و شعور آدما و بخت و برم و...

يه مدل ديگه اش اينه كه ثابت كنم انعطاف شخصيتي نشانه قدرت شخصيته.

و اينكه اگه براي تغييرات فرش قرمز پهن كنيم برا حال خودمون بهتريم

وگرنه تغييرات با بولدزر ميان.

نوشته نسيم صباغان هم خيلي خوبه بخونيد مي نويسم

نيازي كه ما به ازاي بيروني نداره

 

بعد از کتاب شازده کوچولو و اوصاف پارسایان دکتر سروش... چشمم به کتاب

مرد مرد روشن شد.


اینا کتابایی هستن که هر بار که صفحه ایی از اونا رو میخونم
صدای گریه میشنوم.

گریه از تنهایی ادمی که خلبان بوده و نقص فنی هلی کوپترش اونو

تو یه سیاره نااشنا انداخته و سقوط...

دلم تنگ شازده کوچولو میشه


کتاب مرد مرد رو با گلو درد میخونم و دلم برای پدرم و برادرم و همه مردهایی که دوستشان دارم و

حتی مردهایی که از کنارم رد میشوند میسوزد... دلتنگی برای شانه هایی که با بال به دنیا آمدند

و حالا مردهایی بدون بال که سینه خیز راه میرند

کتاب مرد مرد رو که میخونم حالم بده.


یاد تازیانه های کتاب اوصاف پارسایان می افتم که تو بیست سالگی خوندم و به در و

 دیوار میخوردم. اینجا نشستم و کتاب مرد مردمیخونم ...همه صداها و نماها برام

اشناست ولی احساس گم شدن میکنم.

پ ن: کتاب مرد مرد نوشته رابرت بلای