فرش قرمز
نشستم و دارم مرور ميكنم پنج شش سال پيش بعد از اون زخم كاري... عبوس شده بودم.
اخمو و درخود. تلخ و ساكت... حتي وقتي عكساي اون موقع رو ميبنم به نظرم زشت
هم شده بودم.
چقد تمرين كردم چقدر به خودم گير دادم چقدر هي تذكر به آينه و مانيتور و...
چسبوندم كه اخم نكن. لبخند بزن... تا اين شدم.
حالا بهم ميگن انرژي ايي كه داري به محيط كارت زياده. ميگن لبخندي كه هميشه
به صورتت هست سيگنال ميفرسته. ميگن رنگ و لعابي كه با خودت به
محيط كارت مياري يه معاني ايي داره كه مطمئنا منظور تو نيست.
يه مدلش اينطوريه كه من فحش بدم به زمين و زمان و شعور آدما و بخت و برم و...
يه مدل ديگه اش اينه كه ثابت كنم انعطاف شخصيتي نشانه قدرت شخصيته.
و اينكه اگه براي تغييرات فرش قرمز پهن كنيم برا حال خودمون بهتريم
وگرنه تغييرات با بولدزر ميان.
نوشته نسيم صباغان هم خيلي خوبه بخونيد مي نويسم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۷ ساعت 9:22 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.