دوست خوب...

 

خیلی خوبه وقتی کتابات و نگاه میکنی می بینی اکثرشون و هدیه گرفتی و گوشه کنار شون یه

دستخطی تو رو مخاطب گرفته و بعد قربون صدقه و عرض ارادت ، مناسبتی رو تبریک گفته...

از سمیرا داوودآبادی ، الهه بیاتی ، راحله پورزارع، نرگس فتحی ، مهدی زریباف ، مهسا رضوی ،

محمد عبدی ، مرضیه خواجه محمود ،سارا جعفری اقدم ، فاطمه عالمیان ، نغمه افشار ، مرسده

بابایی ،آرزو رستم زاد، بهاره افقه ،  مهدی رستمی ، مهدی رزاقی و نسرین و حسن و مامان و بابا

ممنونم.

ادای فهمیدن...

 

عادت دارند تا یه کاری با اقبال عمومی مواجه میشه دست به قلم بشند و از فرم به فرم اون کار ایراد

بگیرند و نقد کنند...

از  محتوا و ساخت و رعایت واقعیت و تاریخ و لباس و دکور و پولی که افراد گرفتن و دوستی ای که

گارگردان با فلان پشت میز نشین دولتی و نگاه بازیگر در انتهای فلان سکانس تا شعور مخاطب عام و

برداشت سیاسی و کوفت و مرگ و ساعت پخش و ... ایراد بگیرند و البته در تمام این خطوط سعی

میکنند که بگند اصلا غرضی ندارن و این نوشته کاملا دوستانه است و در جهت اصلاح میباشد


که...


که بگند ما چیزی می بینیم فرای نگاه ها...


که ما روشنفکریم و در تاریکی هیهات که زندگی کنیم


که ما را از مردم و پسند آنها جدا کنید!!

پ ن :

۱- سریال مختار رو دوست دارم ایراد هاش رو میبینم و منکرش نیستم اما در کل خوب ارزیابی میکنم

دیالوگ قوی و انتخاب بازیگر خوب و بازی های خوب و دکور واقعی و...

البته گاهی با خودم میگم مثلا کاش به جای بلوای بازار کوفه ماجرای قاضی شریح رو بیشتر باز میکرد

کاش به جای قهر ناریه جایی برای مکر عبید الله و نمازهای ریاکارانه معقل باز میکرد و...

۲- سلیمان نبی هم شامل این نوع روشنفکری بازی میشه.

 

عجب قصه ای...

 

پیر مردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.


به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود.


مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.


ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.

همه تعجب کردند.


پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی

یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.

 

اعتراف نامه...

 

اینکه یه چند وقتیه حرف لطیف نمیزنم...
طبع شعرم سوخته، روشنم کرده تا حالا کلمه بازی میکردم...
دخترانه بازی...
درگیر شویم وقتی کسی درگیرمان نیست...
به که؟ که چه بشود؟ بیا عاشق بازی کنیم!

قلبمان تیر میکشید با خودمان میگفتیم واقعی است...
واقعی نبود... مثل خاله بازی بود.
یک روز میرسه که از همه نوشته هات حالت به هم میخوره
همه میگن ما جای تو بودیم کتاب چاپ میکردیم اما تو میدونی که بازی بود همش...
عاشق حراف نیست!

 

پ ن: با احترام و ارادت بسیار ، تقدیم به فرزانه مهربانم

خدای اینروزهای من...

 

 

اینروزها هی یه جمله ای میاد تو ذهنم و بعد با خودم میگم اینطور توصیف زشته! در شان محبوب

که نیست هیچ، در شان تو هم نیست... اما باز بی هوا دوباره میگم! خدایا خیلی مردی!

 

 

بی ارج و قرب...

 

 

قندی که تو قندون نباشه خوراک مورچه ها میشه...

 

 

 

همیشه یک ذره حقیقت ، پشت فقط یک شوخی بود هست

یک کم کنجکاوی، پشت همینطوری پرسیدم

قدری احساسات، پشت به من چه اصلا

مقداری خرد، پشت چه بدونم؟

و اندکی درد ، پشت اشکال نداره...