اینکه یه چند وقتیه حرف لطیف نمیزنم...
طبع شعرم سوخته، روشنم کرده تا حالا کلمه بازی میکردم...
دخترانه بازی...
درگیر شویم وقتی کسی درگیرمان نیست...
به که؟ که چه بشود؟ بیا عاشق بازی کنیم!

قلبمان تیر میکشید با خودمان میگفتیم واقعی است...
واقعی نبود... مثل خاله بازی بود.
یک روز میرسه که از همه نوشته هات حالت به هم میخوره
همه میگن ما جای تو بودیم کتاب چاپ میکردیم اما تو میدونی که بازی بود همش...
عاشق حراف نیست!

 

پ ن: با احترام و ارادت بسیار ، تقدیم به فرزانه مهربانم