اعتراف نامه...
اینکه یه چند وقتیه حرف لطیف نمیزنم...
طبع شعرم سوخته، روشنم کرده تا حالا کلمه بازی میکردم...
دخترانه بازی...
درگیر شویم وقتی کسی درگیرمان نیست...
به که؟ که چه بشود؟ بیا عاشق بازی کنیم!
قلبمان تیر میکشید با خودمان میگفتیم واقعی است...
واقعی نبود... مثل خاله بازی بود.
یک روز میرسه که از همه نوشته هات حالت به هم میخوره
همه میگن ما جای تو بودیم کتاب چاپ میکردیم اما تو میدونی که بازی بود همش...
عاشق حراف نیست!
پ ن: با احترام و ارادت بسیار ، تقدیم به فرزانه مهربانم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۵ ساعت 9:54 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.