یاد آینه و عکس افتادم... همین.

۲- به من میگفت محض رضای خدا هم که شده یک بار وقتی گریه میکنی برو جلو

آینه بایست!

آنقدر قشنگ گریه میکنی که من هم اگر جای خدا بودم حاجتت را نمیبخشیدم تا باز

تماشایت کنم!

هنوز هم قشنگ گریه میکنم... و نیست که تماشایم کند و حاجتم را هم روا نکند حتی...

پ ن : ۱- سرکه هم اگر بودی باید بعد هفت سال شیرین می شدی.

         ۲-  سرشکسته بودن دردی دارد که دلشکسته از آن خبر ندارد.

         ۳- روی تخته کوچک اتاقم نوشته ام بر من شایسته است شکایت ولی نعمت خویش

         را به غیر نبرم... به طرز غریبی مغرور شده ام.   

ریسمان سیاه و سپید...

 

قلبم به رعشه می افتد و ترسی شبیه شورترین حس دنیا در رگ هایم می دود

وقتی میشنوم کسی به روی دوستت دارم کسی حساب باز کرده است!

تمام خاطرات تلخ ورق می خورند و تمام مباداهای دنیا به دامنم ریخته می شود.

برای عطیه...

عزيز من!

« شب عميق است؛ اما روز از آن هم عميق تر است. غم عميق است اما شادي از آن

عميق تر است».

ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام، يا در جواني، خود

آن را در جايي نوشته ام.

 اما به هر حال، اين سخني ست كه آن را بسيار دوست مي دارم. ديروز، نزديك غروب،

باز ديدمت كه غمزده بودي و در خود.


من هرگز، ضرورت اندوه را انكار نمي كنم؛ چرا كه مي دانم هيچ چيز مثل اندوه، روح

را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد؛ اما ميدان دادن به آن را هرگز

نمي پذيرم؛ چرا كه غم حريص است و بيشتر خواه و مرز ناپذير، طاغي و سركش

و بدلگام.


هر قدر كه به غم ميدان بدهي، ميدان مي طلبد، و له مي كند

 هر قدر در برابرش كوتاه بيايي، قد مي كشد، سلطه مي طلبد، و له مي كند...

 غم، عقب نمي شنيد مگر آن كه به عقب براني اش، نمي گريزد

 مگر آن كه بگريزاني اش، آرام نمي گيرد مگر آنكه بيرحمانه سركوبش كني...

 غم، هرگز از تهاجم خسته نمي شود.

و هرگز به صلح دوستانه رضايت نمي دهد.

 
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان بيهوده مي شود، و بي اعتبار، و نا انسان،

و ذليل غم، و مصلوب بي سبب. من، مثل تو، مي دانم كه در جهاني اينگونه دردمند،

بي دردي آنكس كه مي تواند

گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند، يك

بي دردي ددمنشانه است، و بي غيرتي ست، و بي آبرويي، و اسباب سرافكندگي انسان.

آنگونه شاد بودن، هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست، بل فقط به معناي نداشتن

قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛ و با اين همه،

گفتم كه، براي دگرگون كردن جهاني اين چنين افسرده غمزده، و شفا دادن جهاني

 اين چنين دردمند،

طبيب، حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد، و دقايق معدود نشاط را از سال هاي

طولاني حيات بگيرد.


چشم بيماران، و به نگاه مادران و طبيبان است.


اگر در اعماق آن، حتي لبخندي محو ببينيد، نيروي بالندگي شان چندين برابر مي شود.

 
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار، و به صداي دردناك گريستنشان، تا بداني

كه اين، سخن چندان پريشان نيست.

بانوی من


اين بيمار كودك صفت خانه خويش را از ياد مران!

من، محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم لبخندي در قلب، عليرغم همه چيز. ...

 

 پ ن : این یکی از بهترین نامه های نادر ابراهیمی عزیزم  هست که به خاطر همه حس های خوبی

 که از نوشته اش بهم بخشیده مدیونش هستم... این نامه رو به دوست خوبم عطیه تقدیم میکنم.

با احترام

نیره غدیری

با خودم هستم....

 

از دعا کردن نا امید نشو

اما بدون که هرچی رو به زور از خدا بگیری به زاری ازت پس میگره!!

 

و خدایی که در این نزدیکی است...

 

دیشب به چند تا  از دوستان این لبریخته  رو پیامک کردم

شکافتن باید با حوصله باشد...

وگرنه یا نخ پاره می شود یا پارچه...

شکافتن بی گمان درد دارد که من اینگونه به خود میپیچم...

دارم رویا را از تو  وتو را از جانم میشکافم....

باید با حوصله باشم و صبور!

اعظم بهروز دوست نازنینم برام اینو جواب فرستاد:

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نگران نباش

در دو دست خدا گل است!

از ذوق و آرامش ،گریه ام گرفت. خدا دلت رو آروم کنه رفیق

کارمند بد بخت هستم.

ما هشت ساعت از عمر مفید روز مون رو تو محل کار میگذرنیم...

در واقع بیشتر خواب مون رو میبریم خونه...

بنابراین ما بیشتر تو اداره زندگی میکنیم تا توی خونه...

و بیشتر با همکاران مون در ارتباطیم تا با خانواده مون...

خب آخه یه خرده معرفت ، یه خرده انسانیت ، یه خرده خیر خواهی اصلا خیرخواهی ات بخوره

توو سر من حداقل شر نرسون.

آخه این چه وضعیتی که برا آدمای دور و برتون راست کردید؟؟؟

آخه من سرگشته شدم از دست این همکارا

خدایا روزیه منو ببر از این اداره

نعمت خدا...

 

رفته بودم خونه دوستم...

بابا اومد دنبالم....

برگشتنه  با هم حرف میزدیم که حرف رسید به شب خواستگاری بابا اینا از مامان...

به بابا گفتم خوش به حالت بابا!!

رفتی به بابات گفتی من زن میخوام . بابات گفت کی و میخوای؟ تو هم گفتی دختر عمو ابوطالب رو!

بابات هم اومد و برات زن گرفت.

نه هیچ ماجرایی ، نه هیچ هل و ولایی، نه حتی یه خرده دلشوره و دلواپسی...

بابا یه مکثی کرد و گفت : عوضش تو ، از فاجعه دوست داشتن کلی حرف داری بزنی!!!!!

به چهره اش نگاه کردم. جدی جدی بود. خنده ام گرفت. از شدت کیفی که اینقد باز به

ماجراهای زندگیم نگاه میکنه میخندیدم . از اینکه دیدم اینقد درکم میکنه تو هوا بودم. از اینکه این

کلمه فاجعه رو اینقد قشنگ گفته بود دلم میخواست ماچش کنم.

پ ن : منو  بابا اینقد دوستیم که مامان حسودیش میشه . پدر و مادر رفیق نعمته. خدایا شکرت

 

 

از پست موقت دراومده...

- آخره عروسی همه جلو تالار دارن سلام و احوال پرسی میکنن به صاحب مجلس تبریک میگم و تشکر میکنم دستش و میذاره روی شونه ام و تو چشام نگاه میکنه و با یه بغضی که به زعم خودش نشونه صداقتشه میگه الهی خدا بخت تو رو هم باز کنه . بعد هم به سبک کسایی که صاحب عزایی رو در آغوش میگرن بغلم میکنه ومیگه غصه نخوری هااا. شکر خدا رو کن . حتما یه حکمتی بوده...

اگه از اول تا آخر مجلس با همه بی هنری هات پا به پای شادی کرن ها وسط باشی باز آخرش با اشاره به هم نشونت میدن . لب به نشونه حسرت بر میچینند وآروم دست رو دست میزنن و مگین رو فرم نبود. بعد هم به لحن آدمایی که درک بالایی دارن میگن خب حق داره. سنش رفته بالا دیگه.

بعد از حال و احوال بی مقدمه می پرسه شوهر نکردی؟ پر روحیه میگم نه بابا شوهر کجا بود؟ یه اخمی میکنه و میگه بس که سخت سلیقه ایی. توقعاتت و بیار پایین. این یعنی من نمیخوام تحقیرت کنم هااا ! نه!  اتفاقا برات نوشابه هم باز میکنم. یهو همه توقعاتم جلو چشام ردیف میشه و هنگ میکنم و بی خودی لبخند میزنم که آره .حتما .چشم.

دختر عموی تازه عروسم جلو جمع خودشو واسه شوهرش لوس میکنه و لاو میترکونه . لبخند میزنم که چه خوب که اینقد شما واسه هم می میرید. مادر بزگم در حالی که چادرش رو مرتب میکن میگه خیله خب بسه... دختر عموم لب بر میچینه که مامان ببینش. مادر بزرگم چادرش و میکشه جلو که مثلا من نبینم و به من اشاره میکنه. یعنی این دختر ترشیده رو رعایت کنید و با اعصابش بازی نکنید ! یعنی مادر من میفهممت. دیدی حالش و گرفتم.

 پ ن : اینا همش خاطرات من نیست. یه روز بین دوستان در این باره حرف شد و خب دیدیم چقدر همدردیم...

 

حدیث از خومان...

قال نیره سلام الله علیها : عار على تلك المرأة التي أحب أبدا الحبيب لا تعود اذا كان سيخسر.

حتى إذا كان ذلك لا يفقد العزة والكرامة ستفقد أنفاسه.

وای بر زنی که عاشق شود ، که هرگز  به محبوبش نمیرسد که اگر برسد دوباره او را از دست

خواهد داد .


که حتی اگر از دست هم ندهد غرور و عزت نفسش را از دست خواهد داد.

در تفسیر حدیث اومده که زن در مرتبه ناز است و مرد در مرتبه نیاز است  و وای از اون روزی که

این دو  ، جایگاه خود  را با یکدیگر عوض کنند.