حس های زنانگی و دردهای آن...
مریم دوستم باردار شده
دیروز رفتم دیدنش
کلی خوش حالی کردیم و وبوسیدمش
بهش گفتم حالا اسمش و چی م یخوای بذاری؟
ببینم اصلا دوست داری پسر باشه یا دختر؟
گفت: اگه برا خودم بخوامش باید دعا کنم دختر باشه اگه هم برا خودش بخوامش باید دعا کنم پسر باشه!
پرسیدم چه ربطی داره؟
گفت: اگه بخوام مونسم باشه و تنهایی هام و پر کنه یه موجود مهربون بیاد تو زندگیم که درکم کنه باید
از خدا بخوام بچه ام دختر باشه اگر هم بخوام که به جای اینکه کالا باشه مصرف کننده باشه به جای
اینکه منتخب باشه انتخاب کننده باشه باید نذر و نیاز کنم تا که پسر باشه!!
بغلش کردم و به شوخی گفتم مامان اینقد تلخ باشه ببین بچه چی میشه!؟ شوخی م افاقه نکرد و
هر دو دلتنگ تر شدیم!
راست میگفت!!
تازه برا رسیدن به حس خوشبختی همین که مدیر موفق یه مجموعه باشه کافیه اما اگه دختر باشه
تا محبوب نازنین کسی نباشه حس خوشبختی نمیکنه حتی اگه دردونه باباش و حوری بهشت و
هنرمند محض و نابغه علمی باشه...
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.