آی خدا...
دلم میخواست خدا ، روبرویم مینشست.
نه! رو به رو نه! چشم تو چشمت نباشم بهتره
کناری بشینه من دو زانو کنارش...
من از همه دلواپسی هام میگفتم از رازها و از نیاز ها
از غلط ها و راست ها
از چی میخوام و چی به صلاحمه
از اینکه چی خطاست و چی دور از مروته
از آتیش اخمش و آتیش قهرش
بعد خدا باهم حرف میزد
از دلخوری هاش
از روزهایی که مایه ی خجالتش شدم
از روزهایی که لبخندی زده بود و گفته بود : نه این چیزکی میشه عاقبت!
از جواب سوالها و چاره ی بی چارگی هام
از اینکه چی به نفعمه و چه خاک بر سرم میکنه
آی خدا!
من هر روز به جبرا ئیل سلام میکنم
به طمع اینکه پیامی ، حرفی ، خطی از تو برایم بیاورد.
آی خدا!
با من حرف بزن.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۳ ساعت 10:59 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.