دلم میخواست خدا ، روبرویم مینشست.

نه! رو به رو نه! چشم تو چشمت نباشم بهتره

کناری بشینه من دو زانو کنارش...                                 

من از همه دلواپسی هام میگفتم از رازها و از نیاز ها

از غلط ها و راست ها

از چی میخوام و چی به صلاحمه

از اینکه چی خطاست و چی دور از مروته

از آتیش اخمش و آتیش قهرش

بعد خدا باهم حرف میزد

از دلخوری هاش

از روزهایی که مایه ی خجالتش شدم

از روزهایی که لبخندی زده بود و گفته بود : نه این چیزکی میشه عاقبت!

از جواب سوالها و چاره ی بی چارگی هام

از اینکه چی به نفعمه و چه خاک بر سرم میکنه

آی خدا!

من هر روز به جبرا ئیل سلام میکنم

به طمع اینکه پیامی ، حرفی ، خطی از تو برایم بیاورد.

آی خدا!

با من حرف بزن.