بی دوست ...

 

الان که دارم این متن رو مینویسم هنوز دلم میخواد گریه کنم دلم برای همه وستان از بچگی تا

الانم تنگ شده

الان کارتون مکس اند مری رو دیدم

انیمیشنی که فوق العاده بود و ماجرای دو نفر بود که در دو قاره حدا از هم زندگی میکردند و...

 با خودم میگم وقتی با وجورد سیری و سرپناه خوب و خانواده گرم و کار خوب و ارامش دوست خوب

نباشه باز ادمی در رنجه چرا قدر دوستی ها رو نمیدونیم و مث آب خوردن با نبودن دوست کنار میایم

و به خاطر منافع مضخرف دوست رو بی خیال میشیم؟؟

دلم میخواد برم به دیدن همه دوستای زندگیم و بهشون بگم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ...


نمیدونم دلم میخواد صحنه اخر این کارتون رو هی ببینم و به خاطر همه دوستی هایی که به خاطر

هیچ تمام شدند گریه کنم

احتمالا نوشته ام اشتباه تایپی داره  بذارید به پای اینکه چشام موقع نوشتن اینا هی پر آب

میشده و خالی...

به روی زیارت کلیک کنید....

صبح که اومدم رفتم به وبلاگ های آپ شده سر بزنم از وبلاگ چایخانه و خونه سید رسول رفتم زیارت !!!

دلم بدجوری هوایی شده و امام رضا می خواد.

ودیگه اینکه....

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

 

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

 

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند  

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

 

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

 

بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

 

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

 

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

 

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

 

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

 

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

می شود برگشت؟؟؟!!!!!!!

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

 جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟

 می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

 جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالی است

پ ن : شعر از عبدالملکیان هست اما وقتی با صدای خسرو شکیبایی عزیز بشنوید بیشتر میفهمید

حس نیره رو!...

از یه دوستی ۳۰ ماه دور بودم. دور که نه محروم بودم. دیشب عکسهای روزهایی که نبودم و دیدم و دلم گرفت!

دلم گرفت واسه همه روزهایی که به قول اون دوست اشتباه های ما و به ظن من تقدیر ما رو از هم دور کرده بود.

 

به مناسبت روز دختر...

 

 

" " این متن نوشته خانم بلقیس سلیمانی یکی از نویسندگان  معاصر است ...

من کی هستم؟

من« دوشيزه مکرمه» هستم ...

!وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود

...من «مرحومه مغفوره» هستم

وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم!

من «والده مکرمه» هستم...

وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي  خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه

معتبر چاپ مي کنند!

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم...

وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول

پرتيراژترين روزنامه  شهر به چاپ مي رساند!  

من «زوجه» هستم...

وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول

مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد!

من «خوشگله» هستم...

وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند!

من «مجيد» هستم...

وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل

صدا مي زند!

من «ضعيفه» هستم...

وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند !

...من مامی هستم

وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند 

 من «مادر» هستم...

وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي

 
بچه ها را درست نکرده بودم!

من «زنيکه» هستم...

وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود!

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم...

وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند!

من بانو هستم...

وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند!

 من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من،

پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم!

 من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش

است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه»هستم!

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس،

شجره مثمره، اثيري، لکاته و....» هستم!

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد!

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.!

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم!