نان داغ...

 

رنج علاقه نازکم کرده است

نمیدانم این نازکی خوب است یانه!!

هرچه دنیایم را خالی تر از علاقه میکنم ، رنج علاقه اما بیشتر دامنگیرم میشود.

هر چه از تن ها میگریزم و تنهایی را در بر میگرم باز آغوشم بیشتر گره ( علقه ) می خورد

به رنج دوست داشتن.

انگار به هر سمتی که فرار میکنم باز به منبع درد نزدیکتر میشوم.

انگار روحم را ورز میدهند.

به گمانم خدا میخواهد از جانم نان تردی بسازد... و وای تنور. 

 

سبز و زرد و سرخ

 

نشونه آدمای رسیده اینه که زرد و سرخ اند.

مث میوه!

اونا نرم از درخت سبز جدا میشند از دنیا...

و درمسیری می افتنند که قدرشون و میدونند

مث کسی که با لذت یه میوه رسیده رو میخوره!

مث خدا!

اونایی هم که تا آخر سبز می مونند عاقبت یه روز با ضرب چوب جدا میشند...

از درخت

از دنیا.