سال خوب...

این اولین باره که از سالی که داره میره دلخوری ندارم
همه اتفاق هاش و ماجراهاش و تغییراتش و دردهاش...
همه تصمیم ها و حس هاش و همه راه های رفته و نرفته اش...
همه دلتنگی ها و با هم بودن هاش...
همه خداحافظی ها و سلام هاش...
... همه ش پر از نور و گرما بود!
از همه کسایی که به دلم گرما دادن
از همه کسایی که سر راهم چراغی روشن کردن
ممنونم. بی اندازه ممنونم.
و بی اندازه به 92 دلخوشم

رودي كه خشك شد

از ۱۶، ۱۷ سالگي هام كه خواستگار برام اومد و حرف ازدواج شد

از اينكه به صورت سنتي و با رابطه بيان خواستگاري و بعد آيا بپسندند و آيا نه... متنفر بودم

مي گفتم مگه من شيء ام كه بيان پشت ويترين نگاه كنن خوش شون بياد؟

دنبال يه ماجرا يه حس خوب يه علاقه كه نم نم مياد و رخنه ميكنه و دل ميبره بودم...

برا اين حس و ايده جنگ ها كردم...

هنوزم اون ميل و اشتياق هست اما فكر ميكنم ديگه خيلي بي حوصله و پير شدم واسه ماجرا

واسه هيجان، واسه اينكه چه كار كنم كه چي بشه...واسه اينكه استراتژيك بچينم تا دل ببرم

برا حرف و حديث تو چي بگي و من چه كار كنم... خيلي خسته ام.

دلم ميخواد يكي بياد يكي دو جلسه حرف و بعد هم تموم.