سال خوب...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ ساعت 21:2 توسط نیره بدون هاي آخر
|
از اينكه به صورت سنتي و با رابطه بيان خواستگاري و بعد آيا بپسندند و آيا نه... متنفر بودم
مي گفتم مگه من شيء ام كه بيان پشت ويترين نگاه كنن خوش شون بياد؟
دنبال يه ماجرا يه حس خوب يه علاقه كه نم نم مياد و رخنه ميكنه و دل ميبره بودم...
برا اين حس و ايده جنگ ها كردم...
هنوزم اون ميل و اشتياق هست اما فكر ميكنم ديگه خيلي بي حوصله و پير شدم واسه ماجرا
واسه هيجان، واسه اينكه چه كار كنم كه چي بشه...واسه اينكه استراتژيك بچينم تا دل ببرم
برا حرف و حديث تو چي بگي و من چه كار كنم... خيلي خسته ام.
دلم ميخواد يكي بياد يكي دو جلسه حرف و بعد هم تموم.