رودي كه خشك شد
از ۱۶، ۱۷ سالگي هام كه خواستگار برام اومد و حرف ازدواج شد
از اينكه به صورت سنتي و با رابطه بيان خواستگاري و بعد آيا بپسندند و آيا نه... متنفر بودم
مي گفتم مگه من شيء ام كه بيان پشت ويترين نگاه كنن خوش شون بياد؟
دنبال يه ماجرا يه حس خوب يه علاقه كه نم نم مياد و رخنه ميكنه و دل ميبره بودم...
برا اين حس و ايده جنگ ها كردم...
هنوزم اون ميل و اشتياق هست اما فكر ميكنم ديگه خيلي بي حوصله و پير شدم واسه ماجرا
واسه هيجان، واسه اينكه چه كار كنم كه چي بشه...واسه اينكه استراتژيك بچينم تا دل ببرم
برا حرف و حديث تو چي بگي و من چه كار كنم... خيلي خسته ام.
دلم ميخواد يكي بياد يكي دو جلسه حرف و بعد هم تموم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۹ ساعت 13:6 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.