یه روزهایی داشتم تو زندگی م که وقتی با شیطنت و سادگی حرف میزدم
یه کسایی بی هوا وسط حرفام پریدند و آمرانه بهم گفتن : نیره به زندگی جدی نگاه کن!
من عین احمق ها نگاشون کردم و خودم و زدم به اون راه ... سرشون و برمی گردوندند میرفتم سر پله اول!
خیال و خیال و خیال...
هی نقاشی گل سرخ میکشیدم و منتظر شازده خودم میشدم.
یه چند وقتیه از سیاه مشقهای زیر دستم عکس یه ضبدر در میاد تو یه قاب... تو یه مربع.
یه چند وقتیه هیچ ترانه ایی گوش نمیدم. هیچ فیلمی نمی بینم. هیچ رمانی نمیخونم.
یه چند وقتیه وقتی میبینم یکی با شیطنت و سادگی حرف میزنه ، ميپرم وسط حرفش و ميگم:
به زندگي جدي نگاه كن.
ما رو زمين داريم زندگي ميكنيم و معجزه ايي در كار نيست.