يه خاله داره بابا كه از مادر بزرگم بزرگتره.

گاهي مياد خونه ما و چند روزي مي مونه. بچه تر كه بوديم وقتي يه كاري براش

انجام ميداديم ميگفت خانوم شي الهي.

منو نسرين مي خنديديم . با خودمون ميگفتيم چه دعاي مسخره ايي!!

خب مگه قراره آقا شيم خب خانوم ميشيم ديگه.

چند روزيه ياد حرف خاله افتادم. دارم سبك و سنگينش ميكنم.... كه الان خانوم هستم؟

به خودم نمره دادم. از نمره خودم خوشم نيومده.

نشستم خودمو تحليل كردم كه چرا نمره ام دلخواه نيست. چي شده كه اينطوري شده!!

و اينكه روي چي ها بايد زوم كنم.

براي بانو بودن بايد وزين بود. بايد مليح بود. بايد مدبر بود و مهربون

بايد به اندازه باشي.