از همکارام خداحافظی میکنم. وقتی میگم زائرم حلالم کنید بلند میشن صورتم و میبوسند و با کمی
رودربایستی منو به خودشون میچسبونن و میگن سلام برسون...
کسایی که طی سال فقط بهم سلام میکنیم و گاهی هم لبخندی تحویل هم میدیم.
گوشه دفتر اسم هاشون و می نویسم تا یادم تره چه کسایی بوسه و دلتنگی بهم دادن تا به نجف و کربلا ببرم.
بابا اخموهه. این دفعه دومه که بدون بابا و مامان میرم کربلا. اجازه ام رو داده ولی انگار دلتنگه.
بابا وقتی حرف داره و نمیزنه اینطوریه. همه التماس دعا دارن و بابا هنوز ساکته. لحظه آخر بغلم
میکنه و میگه خادم زائر بودن اجر کمی نیست نذار این پیرمرد و پیر زن چیزی ازت بخوان خودت
انجام بده. میخواد ازم جدا بشه که میگم من کربلا باشم یا مکه فرقی نمیکنه دعا ی شما هر
جای دنیا در حق من مستجابه... میگه فعلا که تو زائری. میگم میرم بلیط ده نفره میگیرم...
میخنده و میگه میگیری.
مامان یکی یکی ازم میپرسه و با هم چک میکنیم تا چیزی رو جا نذاشته باشم. اخرش میگه
دفتر ی که دفعه قب لردی تا خاطرات بنویسی رو همم بردار. میگم اون دیگه جا نداره. میگه
ببر و بخون تا یادت بیاد اون بار چه حسی داشتی اون بار چه دعاهایی کردی چه قول هایی دادی...
دفتر و برمیدارم و میدونم که این دفتر منو میکشه.
این بارهم منو باباحاجی و مامانی... این بارهم یه چمدون سبک و یه جفت کفش راحت و کرب و بلا.
اینبار با هواپیما میریم تا راحت تر باشه. اما انگار سفر کرب و بلا باید همرا بلا و رنج باشه.
درد سرتون ندم دو ساعت تو خود فرودگاه معطل شدیم دو ساعت هم در حالی که در
هواپیما بودیم... تا بالاخره هواپیما تعمیر شدو بلند شد.
تا حالا با کاروان زیارتی سوار هواپیما نشده بودم تجربه جالبی هست. وقتی هواپیما
داره بلند میشه همه دعای فرج میخونند... همه مسافرای هواپیما.