عاشق شو ور نه روزي...


يه موقعي بود فكر مي كردم بايد بين عشق و غرور يكي رو انتخاب كنم

و هميشه به گريه غرور رو انتخاب مي كردم

اما حالا مي بينم و فهميدم اين دو رابطه ايي به هم ندارند

ميشه مغرور بود و عاشق... 

بدون هيچ كلمه ايي يا مخابره حسي.

فهميدم حاضرم در سكوت عشق بورزم ولي دلم بيكار نباشه.

چهارشنبه هاي خوب من

 

چهارشنبه ها روز خوبيه...

تو اين روزگار مات و بي هيجان ما... روزي هست كه به اشتياق مي گذره.

كلاس پرسش هاي زندگي دكتر شيري

جلسه گذشته درباره عشق صحبت كردند.

توي كلاس داستاني رو از مولوي تعريف كردند كه عاشق زاري بود و در حسرت ديدار

يار مي سوخت تا يانكه معشوقه اذن ديدار داد و گفت فلان جا سحر فلان شب بيا.

عاشق خوشحال قصه ما رفت سر قرار نشست نزديك هاي سحر كه شد خوابش برد

معشوقه خانوم اومد و ديد طرف خوابه چهارتا گرد ريخت تو دامنش و .. يني كه فعلا

برو گردو بازي كن... تو رو چه به عاشقي عاشق قرار نداره كه خوابش يره.

برگشتنه به خونه داشتم به اين داستان فكر مي كردم خودمو كسي كه

دوست داشتم و گذاشتم جاي آدماي اون داستان

ديدم وقتي ميرم سر قرار و مي بينم طرف خوابش برده احتمالا سرش و مي گيرم

رو پام تا بيدار بشه منو ببينه خوشحال بشه.

چرا؟؟؟

چون من نميخوام عاشقم و از دست بدم.

ما (منو امثال من) آداب معشوقه بودن بلد نيستيم وقتي به جاي گردو انداختن

و رفتن مي مونيم و ناز ميخريم در واقع از محبوب بودن خودمون استعفا داديم

و به طرف مقابل مون هم گفتيم من سزاوار نيستم تو هم از عاشق بودن استعفا بده.

به مامانم ميگم شما به من آداب معشوقه بودن و بايد ياد ميدادي.

ميگه برو ياد بگير كه يه روز دخترت يقه ات رو نگيره كه بهش ياد ندادي.

سفرنامه كربلا

از همکارام خداحافظی میکنم. وقتی میگم زائرم حلالم کنید بلند میشن صورتم و میبوسند و با کمی

 رودربایستی منو به خودشون  میچسبونن و میگن سلام برسون...

کسایی که طی سال فقط بهم سلام میکنیم و گاهی هم لبخندی تحویل هم میدیم.

گوشه دفتر اسم هاشون و می نویسم تا یادم تره چه کسایی بوسه و دلتنگی بهم دادن تا به نجف و کربلا ببرم.

بابا اخموهه. این دفعه دومه که بدون بابا و مامان میرم کربلا. اجازه ام رو داده ولی انگار دلتنگه.

بابا وقتی حرف داره و نمیزنه اینطوریه. همه التماس دعا دارن و بابا هنوز ساکته. لحظه آخر بغلم

میکنه و میگه خادم زائر بودن اجر کمی نیست نذار این پیرمرد و پیر زن چیزی ازت بخوان خودت

انجام بده. میخواد ازم جدا بشه که میگم من کربلا باشم یا مکه فرقی نمیکنه دعا ی شما هر

جای دنیا در حق من مستجابه... میگه فعلا که تو زائری. میگم میرم بلیط ده نفره میگیرم...

میخنده و میگه میگیری.

مامان یکی یکی ازم میپرسه و با هم چک میکنیم تا چیزی رو جا نذاشته باشم. اخرش میگه

دفتر ی که دفعه قب لردی تا خاطرات بنویسی رو همم بردار. میگم اون دیگه جا نداره. میگه

ببر و بخون تا یادت بیاد اون بار چه حسی داشتی اون بار چه دعاهایی کردی چه قول هایی دادی...

دفتر و برمیدارم و میدونم که این دفتر منو میکشه.

این بارهم منو باباحاجی و مامانی... این بارهم یه چمدون سبک و یه جفت کفش راحت و کرب و بلا.

اینبار با هواپیما میریم تا راحت تر باشه. اما انگار سفر کرب و بلا باید همرا بلا و رنج باشه.

درد سرتون ندم دو ساعت تو خود فرودگاه معطل شدیم دو ساعت هم در حالی که در

هواپیما بودیم... تا بالاخره هواپیما تعمیر شدو بلند شد.

تا حالا با کاروان زیارتی سوار هواپیما نشده بودم تجربه جالبی هست. وقتی هواپیما

داره بلند میشه همه دعای فرج میخونند... همه مسافرای  هواپیما.