چهارشنبه ها روز خوبيه...

تو اين روزگار مات و بي هيجان ما... روزي هست كه به اشتياق مي گذره.

كلاس پرسش هاي زندگي دكتر شيري

جلسه گذشته درباره عشق صحبت كردند.

توي كلاس داستاني رو از مولوي تعريف كردند كه عاشق زاري بود و در حسرت ديدار

يار مي سوخت تا يانكه معشوقه اذن ديدار داد و گفت فلان جا سحر فلان شب بيا.

عاشق خوشحال قصه ما رفت سر قرار نشست نزديك هاي سحر كه شد خوابش برد

معشوقه خانوم اومد و ديد طرف خوابه چهارتا گرد ريخت تو دامنش و .. يني كه فعلا

برو گردو بازي كن... تو رو چه به عاشقي عاشق قرار نداره كه خوابش يره.

برگشتنه به خونه داشتم به اين داستان فكر مي كردم خودمو كسي كه

دوست داشتم و گذاشتم جاي آدماي اون داستان

ديدم وقتي ميرم سر قرار و مي بينم طرف خوابش برده احتمالا سرش و مي گيرم

رو پام تا بيدار بشه منو ببينه خوشحال بشه.

چرا؟؟؟

چون من نميخوام عاشقم و از دست بدم.

ما (منو امثال من) آداب معشوقه بودن بلد نيستيم وقتي به جاي گردو انداختن

و رفتن مي مونيم و ناز ميخريم در واقع از محبوب بودن خودمون استعفا داديم

و به طرف مقابل مون هم گفتيم من سزاوار نيستم تو هم از عاشق بودن استعفا بده.

به مامانم ميگم شما به من آداب معشوقه بودن و بايد ياد ميدادي.

ميگه برو ياد بگير كه يه روز دخترت يقه ات رو نگيره كه بهش ياد ندادي.