1-اینروزها اینقد سرم شلوغه که وقت نمیکنم به دلتنگی فکر کنم هر شب ۹ میرسم خونه و نماز و

یه کم حرف با مامان و بابا و خواب...

به مامان میگم حس میکنم واسه اینهمه بدوبدو دیگه پیر شدم و ازم گذشته. میخنده و میگه

چه حرفا میزنی نیره!! ولی من کاملا جدی جدی گفتم.

2-هر کی آهنگ بگو بگوی محسن نامجو رو داره و میتونه ایمیل کنه به این آدرس بفرسته ممنون

 Nayere1382@gmail.com

3-میز آدما هرچقد بزرگ میشه به نسبت معکوس ، کمتر باید روشون حساب باز کرد...

4-هر بار که وبلاگم رو باز میکنم می دوام میرم نظر خصوصی هام رو باز میکنم دنبال یه اسم آشنا و

یه کامنت طولانی میگردم و با چهره ای کش اومده میرم سراغ گزینه وبلاگ دوستان.

5- اکثر ما آدما اگه بدونیم کسی داره نگاهمون میکنه دست تو بینی مون نمیکنیم ولی کارهایی

به مراتب زشت تر رو در مقابل خدا انجام میدیم الم یعلم بأن الله یری؟

اکثر ما آدما وقتی بدونیم پشت مون خانواده مون یا رفیق مون یا یه کسی که قدرتی داره پشت مون

ایستاده با اعتماد به نفس بیشتری قدم بر میداریم اما بیشتر وقتها الم یعلم بأن الله یری

شامل مون میشه!

اکثر ما آدما وقتی کاری میکنیم که کسی قدرش و نمیدونه و بهمون لبخند نمیزنه و آفرین نمیگه

دلمون میشکنه و یکی باید با صدای بلند بگه الم یعلم بأن الله یری؟

6- ریاکار تر و منافق تر از شهوت ندیدم! نامرد همچین خودش و جای عشقه جانگداز میزنه که

تو با خوت میگی : نه، من بدون اون می میرم!!

۷- نون همراه با دروغ مزه گند و تلخی داره اما عجیب اینه که ما به مزه اش عادت کردیم!

۸- دلم می خواست تئاتر درس رو ببینم اما ساعت 8 شروع می شد و تا من می رفتم ببینم و

برگردم خونه می شد ساعت 10!! هرچی هم به اهل بیت گفتم کسی منو نبرد... خلاصه دیروز داشتم

غر میزدم که کسی دل به دلم نداد. مامانم خونسرد گفت : بدیه این تئاتر اینه که cd اش نمیاد

سوپر مارکت!!! از ایده مامان کپ کردم!


9- فیلم مرهم رو پیشنهاد میکنم حتما ببینید خیلی فیلم خوب و عمیق و زیبایی هست.


10- یه چیزی می خوام بگم شاید متهم به رفیق بازی بشم اما واقعیت اینه که برنامه گذر هفتم

که سردبیرش مرسده بابایی هست یکی از اندک برنامه هایی هست که تو رادیو ساخته میشه

که سری کاری نیست! که واسش وقتی برا فکر و خلاقیت صرف میشه! که تونسته حتی مخاطب

از اهالی سینما و موسیقی و سیاست و مطبوعات رو پای رادیو بکشونه!

 

دروغگوی بزرگ...

 

روزی ده بار دروغ میگویم!

آن هم به خدا...

ایاک نعبد و ایاک نستعین!

اولین معلمت...

مامان دیروز نزدیکای ظهر برام یه sms زد:

ازت میخوام منو به خاطر همه کوتاهی ها و دل شکستن های احتمالی ببخشی. اولین معلمت...

پ ن: مامان امشب با مامانی و باباحاجی رفت مشهد...

من و بابا و خونه و تنها...

خیلی دلم گرفته. برا اولین به نبودنش فکر کردم...

مث بچه ننر ها نمیتونم جلوی گریه ام رو بگیرم...

یا زهرا...

من و بقیه و. غذا...

 

۱- مامان میگه من از دختر چاق خوشم نمیاد!

۲- به قول مسعود ( شوهر خواهرم) نمیشه بعضی وقتا رژیم گرفت مخصوصا وقتی غذا ماکارونی باشه یا باقالی پلو با گوشت یا آبگوشت یا پیتزا یا استامبولی و یا کباب ماهتابه ای و در کل همه غذا ها...

۳- از کل لذت های دنیا فقط غذا خوردن نصیب ما شده خب آخه مادرم...

۴- در یک میهمانی فامیلی به رای اکثریت اگه مامان و نسرین (خواهرم ) و مامانی و اعظم ( خانم برادرم) تو مسابقه بفرمایید شام شرکت کنند هر چهارتاشون اول میشند...

۵- ببینید که من در چه وضعیت سختی هستم.

۶- امام علی گفتن ما به دنیا نیومدیم که لذت ببریم!

۷- نتیجه گیری جامع!!! :اراده پولادی میخواد پای سفره با این دست پخت ها بشینی و اراده ات نرم نشه!

۸- اعتراف : دلم میخواد یه دختر چاق باشم!!