الان که دارم این متن رو مینویسم هنوز دلم میخواد گریه کنم دلم برای همه وستان از بچگی تا

الانم تنگ شده

الان کارتون مکس اند مری رو دیدم

انیمیشنی که فوق العاده بود و ماجرای دو نفر بود که در دو قاره حدا از هم زندگی میکردند و...

 با خودم میگم وقتی با وجورد سیری و سرپناه خوب و خانواده گرم و کار خوب و ارامش دوست خوب

نباشه باز ادمی در رنجه چرا قدر دوستی ها رو نمیدونیم و مث آب خوردن با نبودن دوست کنار میایم

و به خاطر منافع مضخرف دوست رو بی خیال میشیم؟؟

دلم میخواد برم به دیدن همه دوستای زندگیم و بهشون بگم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ...


نمیدونم دلم میخواد صحنه اخر این کارتون رو هی ببینم و به خاطر همه دوستی هایی که به خاطر

هیچ تمام شدند گریه کنم

احتمالا نوشته ام اشتباه تایپی داره  بذارید به پای اینکه چشام موقع نوشتن اینا هی پر آب

میشده و خالی...