من الغریب الی الحبیب...

برای دلم مدام امن یجیب میخوانم که مضطر شده ام و بی چاره

مضطر منم که نه اشتیاقی برای ماندن دارم و نه بار و بنه ای برای رفتن

مضطر منم که هم از مرگ میترسم و هم از زندگی بیزار

مضطر منم که بودنم تنها گناه می افزاید و شرمندگی

مضطر منم که نه زندگی بالای سنگ لحد به مذاقم خوش است و نه زندگی زیر آن

مضطر منم که دیگر هیچ چیز برای قمار ندارم

نه طهارتی، نه عمل صالحی ،نه توبه ای ماندگاری و نه غروری

بی غرور شده ام حبیب

بی غرور و دلتنگ و مضطر ، جوابم میدهی؟

شرم دارم حتی از گفتن غلط کردم ، از گفتن دیگر تکرار نمیشود...

حتی از اینکه قسمت دهم و بگویم به حضرت عباس ببخش.

فقط میتوانم بگویم با من هرچه کنی حق است