حبیب من
من الغریب الی الحبیب...
برای دلم مدام امن یجیب میخوانم که مضطر شده ام و بی چاره
مضطر منم که نه اشتیاقی برای ماندن دارم و نه بار و بنه ای برای رفتن
مضطر منم که هم از مرگ میترسم و هم از زندگی بیزار
مضطر منم که بودنم تنها گناه می افزاید و شرمندگی
مضطر منم که نه زندگی بالای سنگ لحد به مذاقم خوش است و نه زندگی زیر آن
مضطر منم که دیگر هیچ چیز برای قمار ندارم
نه طهارتی، نه عمل صالحی ،نه توبه ای ماندگاری و نه غروری
بی غرور شده ام حبیب
بی غرور و دلتنگ و مضطر ، جوابم میدهی؟
شرم دارم حتی از گفتن غلط کردم ، از گفتن دیگر تکرار نمیشود...
حتی از اینکه قسمت دهم و بگویم به حضرت عباس ببخش.
فقط میتوانم بگویم با من هرچه کنی حق است
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۱ ساعت 12:18 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.