دستم پر است و دلم خالی! این خوب است یا بد؟
از سحر روز عید شروع شد...
شایدم بهتره بگم همه چیز بعد از سحر روز عید تموم شد...
بیدار بودم هی پهلو عوض میکردم منتظر بودم بیدارم کنی...
نکردی!
رو به دیوار به صدای اذان گوش کردم.
قلبم وزنه ای بود به تنم که به حکم خودم نشسته نماز بخوانم
میخواست اتفاقی بیفتد...
از اولین قنوت شروع شد!
هی از چانه ام میچکید و به روی چادرم میریخت...
روی پلک هایم گل تاج خروس روییده...
میخواهی این را باور کنی یا قسم حضرت عباسم را که قول دادم غصه نخورم...
خودت میدانی!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۰ ساعت 14:59 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.