از  سحر روز عید شروع شد...

شایدم بهتره بگم همه چیز بعد از سحر روز عید تموم شد...

بیدار بودم هی پهلو عوض میکردم منتظر بودم بیدارم کنی...

نکردی!

رو به دیوار به صدای اذان گوش کردم.

قلبم وزنه ای بود به تنم که به حکم خودم نشسته نماز بخوانم

میخواست اتفاقی بیفتد...

از اولین قنوت شروع شد!

هی از چانه ام میچکید و به روی چادرم میریخت...

روی پلک هایم گل تاج خروس روییده...

میخواهی این را باور کنی یا قسم حضرت عباسم را که قول دادم غصه نخورم...

خودت میدانی!