یاد آینه و عکس افتادم... همین.
۲- به من میگفت محض رضای خدا هم که شده یک بار وقتی گریه میکنی برو جلو
آینه بایست!
آنقدر قشنگ گریه میکنی که من هم اگر جای خدا بودم حاجتت را نمیبخشیدم تا باز
تماشایت کنم!
هنوز هم قشنگ گریه میکنم... و نیست که تماشایم کند و حاجتم را هم روا نکند حتی...
پ ن : ۱- سرکه هم اگر بودی باید بعد هفت سال شیرین می شدی.
۲- سرشکسته بودن دردی دارد که دلشکسته از آن خبر ندارد.
۳- روی تخته کوچک اتاقم نوشته ام بر من شایسته است شکایت ولی نعمت خویش
را به غیر نبرم... به طرز غریبی مغرور شده ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۳۰ ساعت 2:23 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.