يه چند روزيه قيافه من يه جوريه كه هر كي با يه كم مكث هم نگاهم

كنه مي پرسه:چيزي شده؟

من روز پنجشنبه يه ساعت جلوي آينه نشستم.

انگار دلم برا خودم تنگ شده باشه. عجيب بود انگار ما دوتا بوديم.

يكي برا اون يكي دل مي سوزوند و اون يكي ميگفت : خوبي حاشا نكن.

ادماي دورو برم راست ميگفتن قيافه من يه جوري بود.

مثل شكست خورده ها نبود اما يه حزني داشت.

بعد از كلي نگاه رو در رو اسمش و گذاشتم حزن دانايي.

اينكه تو توي مسير زندگي به ادمها و شناخت هايي ميرسي كه تلخت ميكنه

با خودت ميگي عجب! بين بنده هاي خدا اين مدلي هم هست ديگه.

آدمايي كه بهشون عاطفه و صداقت عرضه ميكني و اون جاخالي ميدن.

كه براشون سفره طيب و طاهر باز ميكني و اونا ميگن ممنون من سيرم.

و تو با خودت ميگي غير از اينجا كجا ميخواد با اين ها رو به رو بشه؟

ايني كه شماها  از نگاهم مي بينيد غم شكسته شدن نيست حزن بارور شدنه

باروري از دانه معرفت.

اينم پست عجيبيه از استادنا دكتر شيري بهترين دوست