مؤمن زیرکه اینو امام صادق گفته، واسه کسی که زمین خورده ی سادگی و ساده لوح بودنشه حتی

ادای زیرک ها رو هم در اوردن خودش کلیِ!

از باب الجواد وارد میشم . میگن جوادش رو خیلی دوست داره. میگن اگه به جوادش قسمش بدی

 محاله که شفا نگیری حتی اگه قلبت سرطان ابلیس گرفته باشه....

 ..............

وقتی دلتنگ باشی حتی اگه پر از خواسته و آرزو و التماس دعا هم که باشی... موقع دیدار حرفت نمیاد.

همه میدوند، خودشون رو به آغوشش میندازند، زبون میگیرند، میبوسند اما من عقب ایستادم...

تصاویر با هر پلکی که میزنم شفاف و خیس میشه.

و اون از دور اشاره میکنه بیا...

 ...............

نوع قدم ها یه جوره چه موقع رفتن و چه موقع برگشتن.کُندِ؛ سنگینِ، کوتاهِ، مردّدِ و تا حدی مؤدب.

نوع نگاه ها یه جور نیست. رفتنه نگاه ها میگن که مشتاقی، مضطربی، دلتنگی، دردمندی، سائلی،

 دستات خالی و دلت پُر. اما برگشتنه یا مثل موقع رفتنه هستی یا اینکه دستات پُرِ و دلت خالی...

 بستگی به ایمانت داره.

 ..............

یه گوشه توی رواق نشسته ام و سرم و میذارم روی دیوارو چشام و میبندم و به صداها گوش میدم.

 یکی زیارت نامه میخونه، یکی زیارت جامعة الکبیره و آروم گریه میکنه و صدای هق هقش می پیچه

توی هوا. یکی هم ضجه میزنه و بیتابی میکنه.  با هر گویشی یه گوشه یکه زبون گرفته...

چشام و باز میکنم و میگم: صبور! یا اجابت یا که صبر... خلاص!

دونه دونه اسم میبرم و آخر سر میگم همه کسایی که التماس دعا گفتن.

 .................

بوی ادویه ها، تاب روسری های رنگی، رقص تسبیح های آبی و سبز وسرخ ، جانماز های گلدوزی

شده و شیشه های عطر حرم....با خودم مرور میکنم اینجا مشهد و من مشهدم... که یه یهو صدای گریه

 یه بچه 4 یا5 ساله نظرم و جلب میکنه تا میخوام برم طرفش مامانش سر میرسه و با فحش و کتک میگه

 که چرا گم شدی؟... یکی نیست بگه آخه  بی مروت تو که اینهمه روز و ماه و سال خدا گم شده بودی و

 معلوم نبود سرگرم کدوم اسباب بازی بودی و حالا پیدات شده...امام باهات این رفتار رو کرد؟!!!

 ..................

شب شهادت حضرت زهراست. هیچ احتیاجی به روضه خوان و مداح نیست. فقط کافیه به یه سری

 اسم فکر کنی خودت ابر میشی، صاعقه میشی، گر میگیری، میسوزی و میباری...

 ..................

سبُکم... تا حدی حتی سرخوشم. قطار حرکت میکنه بعد از چند دقیقه میتونی گنبد طلایی ش رو

بیبینی. من میگم یادت نره ها  اون میگه یادت نره ها! من میگم قول دادی ها اون میگه قول دادی ها!

 

جای دل خالی نبود...

 

یه جورش اینه که هر کاری میکنی بری نمی شه از قبل برنامه ریزی میکنی اجازه میگیری مرخصی ت

 صادر میشه بلیطت توی دستاته و ... همه میرند و تو (به هر بهونه ای) میمونی! یه جور دیگه اش اینه

 که بدون هیچ گونه برنامه ریزی و حتی فرصت خبر دادن و حلالیت گرفتن... راهی میشی حتی خودت

 هم باور نمیکنی مسافری!

یه جور دیگه هم هست که هزار جور کار داری کلاس دانشگاه هست اجازه مدیر هست قول و قرارهای

 کاری و شخصی و رفاقتی و... هست. صبح میگی میرم! ظهر میگی فکر نکنم بیام! عصر میگی شاید!

شب رو به شرق می ایستی و میگی من که میدونم فقط میخوای منو بسوزونی و زیارتی در کار نیست!

اما یهو با قاعده هر چه بادا باد حل میشه و... تو میری!

جور آخر منو یه جوری کرده یه جور که یه هفته ست نه در رو میبینم و نه دیوار. همه جا پنجره ست.

 پنجره ی فولاد...   

پ ن :سلام. جای همه تون خالی بود. همه تون رو یاد کردم. یه چیزی تو مایه های سفر نامه نوشتم که

 بیشتر دلی هست.

پ ن :ادامه داره

امان از بی معرفتی...

 

ما باید با هم حرف بزنیم اما چرا من بتوم حرفی ندارم؟

من اگه ندونم چی مورد علاقه ی توست!! چی ناراحتت میکنه!۱ چی غیرتیت میکنه!! چی سر ذوقت می آره!! چی سرافکنده ات میکنه!!

چی افسرده ات میکنه!!چی قند رو تو دلت آب میکنه!! چی باعث میشه قهر کنی!! چی دوباره با من آشتی ت میده!! و هزار جور ندونستن

دیگه... خب معلومه که حرفی ندارم که با هم بزنیم.

هرچی حرف از چشمه شناخت میجوشه.

راستی من چرا تو رو نمیشناسم؟

چرا با خودم با خدا با مامان و بابا و نسرین و بیشتر دوستام و حتی تو حرفی ندارم!!!؟

 

راستی! من امشب دارم میرم مشهد....