دلتنگی های من2
خواهر ترین عروس دنیا
این عکس خیلی برام عزیزه. خیلی.
اونقدر که خیلی فکر کردم تا دلم راضی شد حسش رو وخاطره اش رو به نمایش بگذارم.
آخرای تابستون ۶۷ بود. من ۶ سالم بود و نسرین ۴ ساله و نیم.
اگرچه این عکس حالا واسم خیلی عزیز و ارزشمنده اما اون روز ،روز خوبی نبود.
قرار بود بعد از عکس، برگردیم آرایشگاه تا موهامون رو کوتاه کنند.
این غصه اونقدر بزرگ بود که تو آتلیه؛ آقای عکاس هر کار کرد تا من لبخند بزنم، نشد که نشد.
حالا یکی از اون دوتا عروسک توی عکس داره عروس میشه یه عروس واقعی.
یه نفر که خیلی مهربونه چند وقتیه عضو خانواده ما شده.
به نسرین میگه بانو و به من، آبجی خانوم.
قراره بعد از عید برند خونه بخت...
براشون دعاکنید.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۵ ساعت 10:52 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.