همین اولش بگم واسه دل خودم نوشتم . از نصیحت و مهربونی های الکی و آخی های مسخره

و چرا و چگونه های رو هوا هم بدم میاد...

اما خب به هر حال، خسته ام!

خسته ام از هر روز راس ساعت 6:15 دقیقه بیدار شدن ، از هر روز راس ساعت 6:45 از خونه بیرون

اومدن، ازراس ساعت 7 سوار سرویس شدن، از راس ساعت 8 به اداره رسیدن، از هر شب ساعت 8

 رسیدن خونه ، خسته ام از تلفن جواب دادن و تلفن زدن ( یه روز تا ظهر حساب کردم دیدم 30 بار تلفن

زدم و جواب دادم) از جلسه هماهنگ کردن و پیگیری وآفیش رد کردن و گزارش نوشتن و نامه تایپ کردن

و مطلب نوشتن و تهیه گزارش و صورت جلسه نوشتن و حتی نامه شماره کردن و بایگانی کردن...

 و غمگین از این که به خاطر تعهدات مالی و دور و دراز بودن آرزوهام نمیتونم این نظام رو بهم بزنم.

خسته ام ازمناسبت های اداری ، ازغیبت­های تمام نشدنی اداری ، از زیرآب زدن های اداری،

ازتماشای آدامایی که موقع رد کردن حقوق دیگران قسیم النار و الجنة میشن و موقع رد کردن حقوق

خودشون کرام الکاتبین!! از همه بودن های بدون اصول و نبودن های دور از معرفت، از کسایی که

ریاکارند و وادارت میکنن واسه اینکه باشی و بپذیرندت ریاکار باشی...

 و غمگین از منتی که به خاطر گرفتن حقوقم به سرممیذارند و من مجبورم سکوت کنم.

خسته ام ازاین اخلاق حرفه ایی که فقط موقع کار میاد وسط وموقع تسویه حساب مالی رفته

به درک ، از رفقایی که تحت هیچ شرایطی زمین شون نذاشتم و موقع گرفتاری و بیماری و پریشونی

و مرگ ، گم شدن ورفتن و وقتی هم که  به گوششون رسوندم که مرگم شده ، به روی خودشون

نیاوردن ، از رفقایی که دیدند بدون من کمند و کم رنگ و باز غرور بهشون اجازه نداد دلجویی کنن ...

و غمگین از برادرانی که هر وقت کارم داشتن من شدم خواهرشون.

خسته ام از سیاست ، از بحث سیاسی ، از روزنامه ؛ از سایت خبری ، از اخبار، از تقسیم بندی

سیاسی ، از برداشت سیاسی ، از به گند کشیدن ساده ترین معناهای هستی با دید سیاسی،

از شعر سیاسی ، از کتاب سیاسی ، از میتینگ سیاسی ، از منبرهای سیاسی...

وغمگین از دوستی هایی که با این بهانه به باد رفت.

خسته ام از ایستاده صبحونه خوردن و جواب دادن تلفن وسط ناهار، از ظرف غذایی که هر روز صبح

مامان پرمیده دستم و هر شب خالی تحویل میگیره ، حتی از پوست صورتم که تا یه پیمونه بیشتر

از حق روزانه ام غصه میخورم جوش میزنه و پیر میشه ، از ابروهام که اونجا که باید پر بشه نمیشه

و اونجا که نباید در بیاد در میاد،از ناخن هام که فرت و فرت میشکنه ، از پاهام که همش خواب میره

و دستام که همیشه گر داره ، از موهای سرم ( سمت شقیقه ی راستم) که انگارتو سفید شدن

با خودش مسابقه گذاشته، از یک شب در میونی که مسعود (نامزد خواهرم) خونه ماست و

روسری چادرمن از صبح ساعت6:45  تا ساعت11 شب ادامه پیدا میکنه و اونقدر مودب و نجیبه

که هیچ وقت دلم نیومده طوری رفتار کنم که بفهمه معذبم، خسته ام از این آداب و عرفی که به

من میگه حق نداری زودتر از این ساعت بری تو اتاقت ، از خواب هایی که خستگی م رو از تنم

به در نمی کنه ، از خواب هایی که تا صبح میبینم...

و غمگین از این ذهنی که فراموش نمیکنه.

خسته ام از این بدو بدوهایی که هیچ لذتی برای حال نداره ، از کتاب ها ، از آرشیو فیلم ها

وcd هایی که مدتیه فقط میخرم و نمیخونم و نمیبینم و نمیشنوم ، از برنامه ریزی ای که فرصت

پیاده روی رو هم برام نذاشته ، از دانشگاه که حتی خوابهای پنجشنبه و جمعه رو هم ازم گرفت

( 5شنبه ها از ساعت 8:30 تا 11:45 و جمعه ها از 8:30 تا 13:45 کلاس دارم)...

وغمگین که برا هیچ کدوم هیچ اشتاقی ندارم.

خسته ام از این گلچینی که جمع کردم تو گوشیم و از شنیدن شون خسته نمیشم و وقتی

عسل میاد میگه عمه یه آهنگ بذار برقصم هر چی بالا پایینش میکنم محض رضای این بچه هم

یه آهنگ شاد ندارم. از غرهایی که صبح تا شب به خدا و هستی میزنم ، از نیشگون هایی که

روزی صد بار از گوشه دلم میگیرم ، از مروری که جز تحقیر و مچاله کردن روحم ثمره ی دیگه ای نداره ،

از وادار کردن دلم به دوست داشتن هایی که همیشه یکطرفه بوده و هست، از قول هایی که

همیشه به دختر یتیم دلم دادم که از این به بعد تکریمت میکنم و هیچ وقت نکردم، از دعاهایی

که هیچ وقت اجابت نمیشه و از نمازهایی که مثل نوک زدن کلاغ به روی زمینه ، از خدایی که

نه بوسه بهش تاثیر داره؛ نه قهر؛ نه شکایت؛ نه شکر و نه ...

و غمگین از این که این خستگی ها ادامه داره.

و اینکه همه چی دوره...

خونه دوره...

اداره دوره...

دانشگاه دوره...

ساختمون شهدا از نمایشگاه دوره...

خونه راحله دوره...

خونه داداش دوره...

و از همه بدتر تو دوری...

و خدا...