حرکت ابرها...
راستش را بخواهید میخواستم حالا حالا ها سوگواری کنم.
میخواستم تا مدتها به هیچ چشمی مستقیم نگاه نکنم ... نکند که برملا شود فروریخته ام.
میخواستم تا مدتها بر سر مزار بشینم و به خدا و کائنات و هستی و ... امام رضا غر بزنم.
میخواستم روزی هزار بار نبش قبر کنم و بپرسم چرا؟ نگو نشد ... بگو چرا؟
میخواستم مانند عزاداران لباس بپوشم و تا نمیدانم کی... با شانه های افتاده و سربه زیر راه بروم.
میخواستم تا مدتها پشت به ضریح بشینم و وقت اذان خودم را به راهه... راه گمراهی بزنم که بروم اصلا به درک.
میخواستم تا مدتها همنشین خناس ها باشم و دل بدهم به دلداری های ابلیس
آخی! تو که بنده نجیب خدا بودی! دیدی خدای قادرت کاری برای دلت نکرد...
آخی! بمیرم! اینهمه خطا نکردی و بی پاداش و دریغ از یک اجابت ساده...
آخی! یادم هست چقدر آرام و مطمئن از حرم بیرون آمدی و با خودت میگفتی آقا خودش گفت برو
من سفارشت را میکنم...
بچکم! دیدی حتی امام الرئوف هم از سادگی ات سوء استفاده کرد؟
آخی! هیچ کس نازت را نمیخرد... حتی خدا. بمیرم برای دل پر دردت.
وقتی هم که سرم به بالشت خیس رها میشد و میخوابیدم که نه! می مردم
آرام و خیر سرش مانند مادران مرا می بوسید و آرام زیر گوشم میگفت آرزوی مرگ کن... این دیگر زندگی نیست.
میدانستم اگر قبل از خواب ، واقعه بخوانم خواب بد نمیبینم اما نخواندم و تا صبح پریشانی کشیدم...
میدانستم اگر برسم به باور صبرت علی عذابك فكيف اصبر علی فراقك، وهبنی يا الهی صبرت
علی حر نارك، فكيف اصبر عن النظر الی كرامتك، ... آرام میشوم. اما پشت به کمیل نشستم و به
جای ذکر یا رب یا رب یا رب... نشستم هی گفتم بیچاره دلم... بیچاره نیره.
میدانستم اگر یک بار با وضو با او حرف بزنم میرسم به رضی برضائک... اما هر بار بعد نماز گفتم
از ترس جهنمت بود... خیال آشتی نکنی ها... مثل بچه ها!
تا اینکه امروز ظهر سر نماز ، نگاهم به پنجره افتاد...
حرکت ابرها اینقدر سریع بود که به راحتی میشد چرخش آرام زمین را حس کرد
ذکر فراموش کردم و ایستادم به تماشا
هیبتی از کسی رفته بود در قلبم که که قلبم داشت انگار پوسته ... پیله شاید، پاره میکرد.
نشستم و نماز شکستم
و نماز همین طعم تازه بود
دوباره گم شدم بین نمیدانم ها و حکمت های دور از فهمم
دوباره حتما بهتر میدانی ذکرم شد و شکرا لله مرا در آغوش گرفت
من دست هایش را بوسیدم و او سرم را
..........................................................
حالا خلق ابلیس تنگ است
راه میرود تف به زمین می اندازد و مدام به من میگوید خاک بر سرت کنن
حقت همه ی حسرت های دنیاست
........................................................
تو بگو پروانه شدی
ابلیس بگوید دوباره خر شدی
(دوباره خرت کرد)
مهم نیست
اصل اینست که من آرامم.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.