اجابت
لحظه های سال تحویل من توی جمع نیستم
همه هم با این موضوع کنار اومدن
تو اتاقم نشستم و قرآن و بغل گرفتم (نمیخونم) و دارم زاز میزنم
مثل شب قدر
مثل وقتی که تو مهمونی اشتباهی میکردم و مامان با چشم و
ابرو میگفت بریم خونه... دارم برات!
و من جلو جلو میزدم زیر گریه.
لحظه ی سال تحویل واسم مثل ساعات آخر سحره
وقتی خواب موندی و تند تند غذا میخوری
منتها تند تند دعا میکنم
میترسم سال تحویل بشه و چیزی ، کسی از قلم بیفته
لحظه سال تحویل پارسال وقتی نوبت نیره شد ...
یه حسی آمیخته از بی اعتمادی به دعا ، ترس از خیر بودن دعا و
لج بازی با خدا یقه م رو گرفت
چند لحظه ای سکوت کردم
سرم رو بالا گرفتم و به پنجره زل زدم
انگار چشمهای خدا رو میدیدم
و آروم گفتم چیزی نمیخوام فقط منو از اهالی ولا خوف علیهم
و لا هم یحزنون کن.
بعد یهو رگبار قطع شد و هوا آفتابی آفتابی.
*****************************************
سال ۷۹ با خودم میگفتم دیگه بدتر از این نمیتونه باشه
چشمم به ۸۶ روشن شد!
و ۸۸ کاری کرد که از حسن خاطره ۸۶ قدردانی کنم...
کاش میشد پست آخر رو راحله بنویسه
کاش میشد پست آخر رو اعظم بنویسه
کاش میشد پست آخر رو داداش بنویسه
از هرچه که ۸۸ با نیره کرد نه چیزی میگم و نه چیزی دیگه مینویسم
میخواهم بوی گلایه نگیرم
اما علی رغم همه روزهایی که ترسیدم و غصه خوردم و به دعای
لحظه سال تحویل با دلخوری فکر کردم...
حس میکنم چقدر مستجاب شدم
چقدر با درد و اشک بزرگ شدم
چقدر هر آهی که کشیدم به قلبم وسعت داد
چقدر سخت تر ، چقدر لطیف تر ، چقدر محکمتر ، چقدر مسلط تر ،
چقدر آرام تر و چقدر مطمئن تر...
***************************************
تو سال ۸۸ خدا به من سخت گرفت خیلی سخت
اما در عوض چیزهای بزرگی داد
ممنونم از داداشم که همیشه پشت و پناهم بوده
ممنونم از فاطمه که همیشه بیش از یک خواهر دوستم داشته
ممنونم از راحله که هر چقدر غصه هام رو ازش قایم کنم
باز میگرده و خودش پیداشون میکنه
ممنونم از اعظم که همیشه بیشتر از سزاواری هام بهم ارزش داده .
ممنونم از مهدی رزاقی که با مهربونی و دانایی ش چیزهایی رو
بهم بخشید که تا بیش از این نچشیده بودم و نمیدونستم.
ممنونم از علی فرنگی که همیشه با حرفاش به غصه هام شکل
مسئله داد و بهم کمک کرد تا حلش کنم
ممنونم از نگین که همیشه بیش از سنش درک میکنه و میفهمه
ممنونم از عسل بانو که با شیرین زبونی ها و مهربونی هاش
افسردگی رو از زندگی ما گرفته
ممنونم از مسعود که با اومدنش به زندگی خواهرم و ما رونق داد
ممنونم از فرزانه و هانیه و زهرا و رویا و دوستانی که با کلام و
نگاه شون بهم آرامش دادن
ممنونم از بابا که همیشه بهم اعتماد به نفس داده
ممنونم از مامان که باور کرده دخترش ، ناموس خداست و کمتر
دلواپسش میشه
ممنوم از فرمان فتحعلیان عزیز که آخر سال ام رو شاد کرد
ممنوم از خدا که اینروزها بهم قوت قلب مومنانه ای بخشیده...
پ ن : میدونم این پستم طولانی شده اما تا روز 15 فروردین
فرصت دارین بخونین
چون تا ۱۵ فروردین اینترنت، بی اینترنت...
همدیگر را دعا کنیم به اجابت نزدیک تریم.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.