عصر روز آخر ، عصر روز سال تحویل دلم بدجور گرفته بود. از اون دلگرفتگی هایی که دلت میخواد

راه بری غر بزنی و بعد هم یه چیز بی خود رو بهونه کنی و بزنی زیر گریه. دستم نمیرفت تا آخرین برگ

از سررسید روزانه نویسی 88 رو پر کنم...

هی ور میرفتم تو اتاق و آلبوم نغمه های سکوت ، کار آندرا باور  گوش میکردم بعد یهو یکی انگار آستینم و

کشید و بُرد سر کتابخونه ، دستم رفت طرف کتاب ادعیه... نشستم و دعای کمیل رو باز کردم. همین،

دلم همین رو میخواست.

رسیدم به این فراز که خدایا ببخش گناه هایی رو که بلا و بدختی به بار آورد. و خب چه بدبختی

از این بالا تر که بنده ای از کرامت مولای خودش نا امید بشه! چه بلایی سخت تر از اینکه بنده ای

دیگه زبانش به دعا نچرخه!

دعا سپر مومنه و من مدتهاست که سپر انداختم

موقع سال تحویل چهره همه کسایی که بهم گفته بودن التماس دعا اومد جلوی چشمم ،

همه کسایی که دوستشون داشتم و تو زندگی سرمایه ام هستن، حتی اونایی که دلم رو

شکونده بودن و من واگذارشون کرده بودم به خدا... تو ذهنم به همه شون لبخند زدم و با خودم گفتم

کاش تو این لحظه دعاهای خوب کنن و دعای همشون هم گیرا...

نیره نشست کنارم. آروم سرش رو از زیر دستم سُر داد و گذاشت رو پام. یه کم نگاش کردم و

با تردید انگشتام رو فرو کردم لای موهاش... طفلک نیره. طفلک دختر یتیم دلم . طفلک...

ایمان به دعا کجا بود؟ نبود...

قرآن رو از رومیزم برداشتم و به پنجره نگاه کردم خدا واستاده بود و داشت نگام میکرد. بهش

گفتم تو که من هرچی میگم مستجاب نمیکنی حداقل چشام و ببند تا نبینم و نخوام و دلم نسوزه!

من که سهمی از لذت و عیش دنیا ندارم حداقل کمک کن تا دلم پر از حسرت نشه... قرآن و

باز کردم. سوره حجرات اومد. اون آیه ای که درباره جنگ احد و ترک مسلمونا از اون جایی که

پیامبر بهشون گفته بود ازش پاسداری کنن و رفته بودن تا غنیمت جمع کن و ...

قرآن بستم و به پنجره نگاه کردم خدا همون خدای پارسال بود ! میگفت نیره بی خیال عیش و

غنیمت شو و بندگی ت رو بکن.

شما رو نمیدونم اما ما از شبکه سه تکون نخوردیم . خدایی که احسان علیخانی کار و بار بقیه

شبکه ها رو کساد کرده بود. یه چیزی میگم نگید نیره مثل دخترای 13 ، 14 ساله حرف میزنه!

ولی اون روز که خدا مصطفی زمانی رو خلق میکرد چقدر سرحال بوده و با حوصله خلقش کرد.

 همه چی خوب بود یعنی مثل همیشه بود. سبزی پلو ماهی و خونه باباحاجی و عیدی و لباس نو و

روبوسی های مسخره ...

صبح ها مصیبت داشتم . ساعت 6 میپریدم. نماز میخوندم و میخوابیدم ساعت 6:30 باز میپریدم

هی میگفتم نیره بخواب عیده ، تعطیلاته. میخوابیدم ساعت 7 باز از خواب میپریدم و با خودم میگفتم

دیدی از سرویس جا موندی! و خلاصه به این ترتیب تا 10:30 تو رختخواب میموندم.

روز سوم عید بود. ساعت 10:30 با صدای پیامک گوشیم بلند شدم. صادق داوری فر بود.

بسم الله روز سوم فروردین را بدون افسانه قیصر خواه آغاز کردیم. تموم تنم میلرزید. فکر میکردم

خوابم . پتوم رو کشیدم رو سرم و زدم زیر گریه... چقدر این زن ، مرد بود! چقدر مهربون! از اون آدمایی

نبود که وقتی میمیرند عزیز میشن، همیشه عزیز بود!

روز چهارم رفتیم گرکان. بهتر از بچگی هامون بود اما بازم به زور خوش گذشت.

اینم عکسای گرکان

    

روز هفتم اومدیم تهران و روز هشتم رفتیم شمال، محمود آباد. از حق نگذریم خوش گذشت مخصوصا

قایق سواری و شیرین زبونی های غزال (دختر خاله ام) و چُرت های رویای زده ی توی مسیر و ...

کلی عکس گرفتم ولی مامانم تا فهمید میخوام بذارم تو وبم واسم قاطی کرد و قضیه رو ناموسی

کرد و دستور اکید داد این کار رو نکنم. روز یازدهم برگشتیم.

الانم از سیزده بدر برگشتم و در حالیکه سرماخوردگی لاجونم کرده دارم اینا رو مینویسم...

 اینم عکسای غزال

 پ ن: از اونجایی که آدمای محترم و شریفی به من سر میزنن که هر گونه اساعه ادب به شوخی یا علاقه

زشته و دور از معرفته جمله پایانی م رو  (خدایی دلم برا همتون تنگ شده بود... لعنتی های دوست داشتنی!)

تغییر میدم...

خدایی دلم برا همتون تنگ شده بود ... عزیزای دل!