تغییر کن نیره...
اول اینکه خدایا تو بهترین حافظ و نگهبانی ! همچنان که منو در پناه خودت حفظ میکنی ، نگاه و رای
دیگران نسبت به من رو هم مدیریت کن!
دوم اینکه تا حالا هرچی مقاومت کردم فایده نداشته دنیا تصمیم جد گرفته تا از من یه آدم بد دل
بد بین که به کسی اعتماد نمیکنه بسازه! این همه اتفاق ، این همه زخم ، این همه شکست ...
دیگه جون مبارزه کردن ندارم!
سوم اینکه یه چیزی میگم نگین نیره اینروزها زده به مقوله حیوونا... اما چند روزه احساس میکنم
بلاهتم به قاعده یه گوسفنده!! همون قدر ساده و احمقانه با چاشنی مهربونی به قضایا نگاه میکنم.

چهارم این که این یه توصیه بود که یه دوست دیشب بهم کرد: به هیچکی اعتماد نکن به مردها واسه
اینکه حتی نمیتونی حدس هم بزنی چقدر کثیفند و دخترها چون خودت میدونی که چقدر حسودند !
حتی به من که دارم میگم واسم مثل خواهرمی هم اعتماد نکن!
پنجم یه کارمند عضوی از یه بدنه است وقتی به درد میاد ... چقدر نعمت این که راس و رئیس اون بدنه
هم احساس درد میکنه!
و اخر اینکه بلد نیستم حواسم را پرت کنم! کوچه علی چپ کجاست؟ یادم میدهی؟
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.