به سینه فشرد...
دنیای من پر بود از تاریکی و رگ های وابستگی، رگ هایی که انگار کن رگ حیات!
که اگر قطع میشدند من میمردم!
دنیای من پر بود از مکیدن هستی...
بدون نور، بدون بودن ، بدون صدا...
تنها گپ گپ...
تا اینکه یکشنبه غروب 05/02/89 در صحن و حرم امیر ترین امیر و مهربان ترین امیر
با مرور تمام دردها ، با گریه ای بلند و بی امان آمدم...
زاده شدم انشا الله...
فرزند به دست آقا سپردند و آقا به سینه فشرد و گفت : نیّر بابا!
پ ن :سلام
هیچ جا گوشی ام رو با خودم نبردم اما جای همه تون رو خالی کردم حتی وقتی
اسم تون و فراموش کرده بودم نشونی دادم مثلا گفتم مامان حسام جان زیر یک سقف!
همه جا نوشتم همه جا! حتی روبه روی ضریح ایستاده نوشتم. کم کم همه شون رو میذارم تو وب.
حالا حالاها تو حرم انشا الله.
هر چقدر از احساس بگم و هرچقدر توصیف کنم و حرف بزنم باز فقط اونی که رفته منو میفهمه.
ایشا الله قسمت همه تون بشه. آمین
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.