ایوان طلایی تو...
ارزشش را داشت ! چه قمار مبارکی! آنروز که گفتم که اجابت تمام آرزوهایم را به تماشای طلوع خورشید
در صحن و سرای تو طاق میزنم یک لحظه پشیمان نشدم...
تو فکر کن پنجره ای از تماشا و تولد به روی قلبم باز شد.
ارزشش را داشت.
... وحالا وقتی آفتاب زد به بلندای ایوان طلایی تو
وقتی آب شد همه غصه های من
وقتی طلوع خورشید از صحن تو شروع شد... فقط من بودم و صدای پرنده ها و ... صدای پرنده ها.
و انگار کن که هیچ غمی در دنیا و هیچ گرهی در کار ما نبود. انگار که نه، اصلا نبود.
پ ن: اونی که گفت ایوان نجف عجب صفایی دارد حیدر بنگر چه بارگاهی دارد... گل گفت!
وقتی تو حیاط حرم امام علی راه میری با خودت میگی همه دنیا و عیشش یعنی همین آرامشی که
اینجاست و خب مگه آدمی جز آرامش چی میخواد؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۸ ساعت 14:42 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.