خاطره بازی های من...
وقتی از باب قبله وارد میشوی ...
وقتی گنبد مولا را میبینی...
وقتی رقص پرچم بالای گنبدش دلت را به بازی میگیرد...
وقتی لذت دیدار و عظمت جایگاه مولا، به یک قدم ات اشتیاق میدهد و به قدم دیگرت
احتیاط از روی احترام...
وقتی خودت را کوچک میبینی و ناسزا برای حتی یک دربرگرفتن ساده...
دربرگرفتی به اندازه همه عمر...
همه دلتنگی های ادمی...
آنوقت تنها چشم میماند و تماشا!
والله قسم که تا پیش از این اگر می مردم حق بود روی قبرم بنویسند جوان ناکام! واز این پس نه!
کام همین لحظه دیدار است.
همین گرماگرم مهربانی شما که در قلبم احساس میکنم و این علیکی که بعد از سلام میشنوم!
***********
آمده بودم برای شکایت... برای طرح تمام دردها و روایت تمام طرحواره های رنج...
قصه داشتم به اندازه 27 بار 365 روز ، به اندازه همه آدمهایی که دیده بودم و شنیده بودم
و حتی خوانده بودم.
با خودم میگفتم میروم در پیشگاه مهربان ترین پدر و عادل ترین امیر مینشینم و ...
یا او شفا میدهد یا راضی ام میکند.
رفتم و دیدم چقدر کوچکند دردهای من. دیدم دانه ای به دست گرفته ام و رفته ام به خرمن درد.
میخواستم بگویم رنج مومن بودنم را کم کنید. پاداش صبوری هایم بدهید. میخواستم
ناچاری هایم را کادو پیچ کنم و با منتی تلخ پیش رویشان بگذارم.
رفتم و دیدم همه روزها، رنج ها ، کس ها وماجراها ... چقدر حقیرند و دیگر نمی آزارند مرا !
اینجا که می آیی، روبه روی ایوان طلایی مولا که می ایستی با خودت میگویی من آمده
که بگویم همه رنج ها فدای سرت! همه دعاهای مستجاب نشده فدای سرت! همه حسرت ها ،
همه گره های باز نشده ، همه بیماری های لا علاج، همه دردهای آدمی فدای سرت آقا!
*********
نیره باور کن!
باور کن که اینجایی! باور کن کنار پدرت نشسته ای! پدری که مهیمن علی کل امور است!
پدری که عالم زیر سلطه اوست!
نیره! مانند یک نجیب زاده باش! مانند یک نجیب زاده بخواه و از این پس مانند یک نجیب زاده
زندگی کن!
نیره باور کن جایی آمده یی که صاحبش آنقدر کریم است که هر چه برای فروش بیاوری
میخرد!!! همه کینه ها و حسرت ها و اضطراب ها و زخم ها را بفروش و با قلبی سلیم و
امیدوارو مطمئن برگرد.
باور کن دستی که به این آقا یا علی بگوید به هر دستی یا علی نمیگوید. جلوی هر دستی
دراز نمیشود. به هر گناهی آلوده نمیشود.
دستت را در دستش بگذار و یا علی بگو...
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.