خاطره بازی های من...
کوفه ...
مسجد کوفه...
غمی دارد که زمینگیرت میکند...
انگار از مرور تاریخ طفره میروی...
نشسته نماز میخوانم.
*****
از پشت محراب ایستادن میترسم...
از مرور تاریخ میترسم...
میترسم دست تاریخ بی هوا مرا ببرد تا سحر19 رمضان
تا اذان
تا بالا رفتن شمشیر و ندای فزت و رب الکعبه علی
میترسم باشم و ببینم و هیچ نگویم
میترسم از مرور لحظه ای که قلب هستی به اندازه حضور علی به یکباره تهی شد.
*****
تو حیاط خونه ی اول مظلوم عالم نشسته ام...
دست چپ اتاق امام حسن و امام حسین و دست راست چاه امام علی...
دست راست محل غسل و کفن کردن مولا...
گوشه ی اتاق کز میکنم... زانوهایم را بغل میگیرم... چشم هایم را میبندم... وفرای همه
گریه های زائران ، دنبال زمزمه حسنین و زینبین میگردم...
یتیمی را باید کشید تا فهمید... شرح دادنی نیست!
۸۹/۰۲/۰۷
پ ن : دلم مدینه میخواد... التماس دعا این شبها.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۶ ساعت 19:55 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.