مسجد عزیز...
مسجد سهله خیلی خوب بود .نشاط میداد و لذت عبادت میبخشید. خسته نمیشدی از رکوع ،
از سجود و سلام و دوباره اقامه...
مسجد سهله مثل پیرمردی بود که چشماش نشاط مومنانه داشت و نم اشک بندگی...
آسمون تو مسجد سهله به زمین نزدیک بود. هوا خنک و باران بی امان اجابت مداوم...
اونجا واسه هر کی دعا کردم اونقدر به اجابت مطمئن بودم که فکر میکرد وقتی برگردم همه عزیزانم
خوخشبختند . خوشبخت خوشبخت...
نماز مغرب و عشا رو به امامت محمد هادی حکیم خوندیم. از اون نماز و لهجه عربی و قشنگ امام
جماعتش، از نماز حاجت بین نماز مغرب و عشا، از خداحافطی با مقام ها وتاریخ عزیزش هرچی
بگم کم گفتم... احلی من عسل بود به خدا. ۰۷/۰۲/۱۳۸۹

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۹ ساعت 15:23 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.