...
دوست دارم از بالاترین شاخه ی بلند ترین درخت روی زمین با طنابی به پاهایم اویزانم کنی
و سنگم زنی...
ولی ببخشی و دربرم گیری خدای من!
پ ن: یه وقتایی یه خطایی، یه اشتباهی و یه گناهی میکنی که حتی اگه خدا ببخشه تو خودت
نمیتونی خودت رو ببخشی. واسه هر کی از حال و روزت میگی از کریم بودن خدا میگه برات اما
تو اونقدر شرمنده ای که دلت میخواد تو این فضای عذاب بمونی انگار خودتو مستحق قهر میدونی
مستحق دلتنگی اما از طرفی هم داری بال بال میزنی که ... بخشش ! که آشتی!
و اینکه یا مولای صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک...
از دوست هنرمندم زهرا مهابادی خواستم واسه این متن نقاشی بکشه . هر وقت کشید
میذارمش تا شما هم ببینید نیره اینروزها چه حالیه!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ ساعت 13:22 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.