از اون پنجشنبه و اون عصر، تو نامه به رایکا گفتم .

اول که اس ام اس اومد با  خبر فوتش مث یه شوخی زشت برخورد کردم. چند تا ناسزا به فرستنده

نثار کردم و نخواستم باور کنم بعد که اون پیامک تکرار شد و اخبار هم گفت عزادار شدم.

اهل خونه اول باهام همدردی کردند بعد غرغر کردن که دیگه بسه...

تا اینکه بابا اومد تو اتاقم، من رو تخت ؛ کنج اتاقم کز کرده بودم و نامه آخر رو ( کتاب چهل نامه ی

کوتاه به همسرم ) میخوندم و گریه میکردم. بابا نگام کرد و گفت کاش وقتی من هم بمیرم تو اینقدر

دلت تنگ بشه.

بابا همیشه به علاقه من به نادر ابراهیمی و ابراهیم حاتمی کیا حسودی کرده و حسودی میکنه

اما اون روز دیگه دلم سوخت.

بی اینکه چیزی بگم با زانو رفتم جلو و خودم انداختم تو بغلش. نمیدونستم واسه حرفش گریه

میکنم یا به خاطر مرگ نادر ابراهیمی!

اون روز هیچی به بابا نگفتم. بعد از چند دقیقه من آروم شدم . بابا گفت: پاشو صورتت و بشور بیا

دیگه مامانت داره شاکی میشه...

اما واقعیتش اینه که یه وقتایی تو مسیر زندگی به کسایی برمیخوری که مث یه ستون واسه

تکیه کردن ، مث یه درخت اصیل  واسه پیوند خوردن و به بار نشستن به یکباره مث عطیه الهی

جلو پات سبز میشند.

تو سبز میشی ، معنا میگیری، از هستی و کائنات چیزی بیشتر میفهمی و درد انسایت رو بیشتر

درک میکنی و یاد میگری چطور عمیق و شریف زندگی کنی.

چیزهایی که مادر و پدرت با همه عمق و علاقه شون بهت نمیبخشن ( به هر دلیلی )

نادر ابراهیمی واسم پدری اینچنین بود.

دیشب قبل از خواب که کارهای فردام و مرور میکردم یادم  افتاد که فردا 16 خرداد و سالگرد رفتن بابا...

چراغ روشن کردم و از کتابخونه کتاب چهل نامه رو برداشتم برای بار نمیدونم چندم نشستم

 نامه 34 رو خوندم

با خودم گفتم  باید این نامه رو توو کتابای مدارس بگذارند .  آدمای اینروزهای جامعه ایرانی که

بیشتر از هر وقتی چند رای اند و با هم اختلاف نظر دارند... باید این نامه رو هر روز واسه خودشون

بخونند.

و اینکه نبودن و رفتن  یه کسایی توو پیکره دنیا حفره ایجاد میکنه، نادر ابراهیمی از اون دست آدما بود.

اگرچه برا من اینقدر زنده است که گاهی مانند یه فرزند باهاش درد دل میکنم و ازش کمک میگیرم.