سفر، آغاز حدیث با تو بودن است
صبح، بعد از صبحونه میریم زیارت دوره...
مقام شهادت حضرت علی اصغر و حضرت علی اکبر و کف العباس و باغ امام صادق و مسجد
امام زمان و فرات و میدون مشک...
با خودم میگم کاش یه مداح درست و درمون داشتیم . یاد مامان می افتم که گفت کربلا به
مداح نیازی نیست کافیه فقط تاریخ رو تو ذهنت مرور کنی...
خسته که میشم یاد بابا می افتم که دم آخر گفت هر وقت خسته ی سفر شدی از
بی بی زینب مدد بگیر به یاد بیار خستگی هاش رو تو غروب روز عاشورا ...
آخ بی بی دوست دارم
*********************
به زیارت حبیب که بری؛ دست چپت گوداله قتلگاهه...
هر کار میکنم نمیتونم برم گودال قتلگاه
از شدت وحشته مرور تاریخش اشکم بند میاد. مبهوت میشم تو شقاوت قلب شمر.
میترسم چشم تو چشم حضرت زهرا بشم و از خجالت بمیرم. میترسم ... پس نمیرم.
حبیب اگه اونجا نباشه قلب هر زائری بی گمان از وحشت و غم میترکه
با حبیب حرف میزنم و از لحظه ای میپرسم که امام از میان دو انگشت جایگاهش رو تو
بهشت نشون داد و حبیب دست امام رو بوسید و گفت چی رو میخوای نشونم بدی؟
بهشت من تویی!!حبیب بگو چه دیده بودی ؟ به چه یقینی رسیده بودی؟ میوه محبتت
چگونه رسیده بود که ترس از هیچ چیز و طمع هیچ چیزدر قلبت جا نداشت؟ حبیب یادم بده
چگونه نگاه کنم تا طرّه ی بالهای محبوب در تند باد عشق نلرزد!!
****************************
شب جمعه ها ،توو حرم امام حسین عراقی ها بیشتر از ایرانی هاند.
یه دسته سینه زنی وارد حرم میشه. مداحش سیاه پوسته و اونقدر با صدق و سوز میخونه که
کم کم ایرانی ها هم دورشون جمع میشن . دقیق متوجه نمیشم چی میگه اما ترجیع بندش
که همه تکرار میکردن این بود : اللهم الرزقنا شفاعة الحسین
*********************************
نمیتونم حسم رو از بودن تو حرم حضرت عباس خوب توضیح بدم. سرم پایینه اما دلم قرصه.
دلشکسته ام اما مغرورم. جرات روبه رو شدن ندارم اما طلبکارم . با اینکه قبل از سفربه خودم
گفته بودم که مواظب باش قول های تو هوا ندی...
اما اینجا ، رو به روی ضریح امام عباس کارم به اعتراف های سخت میکشه و عهد های سخت ...
واقعا سخت.
بهش میگم تو رو به اون لحظه هایی که بین علقمه و خیمه ها بدون دست ، با مشک پاره ،
سرگردون و متحیر مونده بودی، نه راه پس داشتی و نه پیش...
همه چه کنم ها و چه میدونم ها رو از زندگی ما بگیر. همه تحیر و سرگردونی های ما رو بخر!
******************************
گاهی یه وقتا یه اتفاقی تو زندگی آدم میفته که قلب آدموسوراخ میکنه!! بسته با اندازه
ظرفیت آدم وعمق ماجرا اون سوراخ کوچیکه یا بزرگه! بعدم از همون سوراخ ایمانت چکه میکنه ،
میریزه، فرو میریزه. اگه ایمانت کم باشه یا رقیق، این روند سریع تر اتفاق می افته.
با خودم میگم عمق ماجرای کربلا تو ذهن آدمی نمیگنجه اما به راستی ایمان حضرت زینب
چگونه بود که قطره ای هم حتی از ایمانش فرو نریخت؟
انگار همه سورا خ های قلبم خوب شده انگار به دست بهترین طبیب ها دوخته شده.
****************************
شب آخر میبینم که ما هر شب از باب الرجا وارد حرم امام حسین میشدیم... همین!
۰۸/۰۴/۸۹
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.