کاش اونقدر زنده بمونم که فقط یه بار ، فقط یه بار دیگه برم نجف...

از باب قبله وارد بشم و به گنبد طلایی مولا نگاه کنم

گنگ و بی حواس کفشام و تحویل کفشداری بدم

تو صف اتاق تفتیش بایستم، تنگی نفس و فشار جمعیت رو تحمل کنم و وارد صحن بشم.

اذن دخول بخونم و سلام کنم اونقدر بایستم تا بقض گلوم بترکه و یکی تو قلبم بگه : علیک السلام.

بعد برم تو حیاط (حیات) رو به روی ایوان طلایی بشینم زیارت امین الله بخونم

بعدم برم توی حرم...در برابر ضریح بایستم (البته که بیشتر از چند دقیقه نمیتونی در مقابل

امیر بایستی) آروم یه گوشه ای دو زانو بشینم  و نگاه کنم.

چقدر خوبه که اینجا کسی به کسی توجه نمیکنه و هر کسی داره بلند بلند با آقا حرف میزنه.

بعدم وقتی دلم سبک شد بلند بشم و عقب عقب از حرم بیام بیرون... یه باره ، از پشت پام بخوره

به چارچوب طلایی حرم... تعادلم بهم بخوره آقا زیر بازوم رو بگیره و صدای هر دومون به هم بیامیزه

که لا حول ولا قوة الا به الله العلی و العظیم کاش فقط یه بار دیگه...

اینا رو هم باید بگم وگرنه گریه میکنم...

1-دو شب دیگه جشن عروسی نسرین و مسعوده، همه چی خوبه ، روبه راهه ، همه کارها

انجام شده . از فردا خونه مون رسما رنگ و بوی جشن میگیره فقط هی بابا و مامان به من نگاه

میکنن و بغض میکنن... بگذریم.

2-بابت اون موضوعی که بابا و مامان دلگیرند نه ! ولی منم هی بغضو میشم . دلم نمیخواد

تخت دو طبقه مون یه طبقه بشه، دلم نمیخواد نسرین لباساشو از کمد برداره ببره،

کفش هاش رو از جا کفشی ببره، دلم نمیخواد تابلو عکس نامزدیش رو ببره ، دلم نمیخواد

عروسکش و از رو کتابخونه برداره ، دوست ندارم آلبوم عکسا مون رو جدا کنه...

3- حالا فکر کنید یه روز قبل و یه روز بعد عروسی امتحان هم دارم ...

4- ولی در کل همه چی خوبه، تحت کنترله و البته خدایی که در همین نزدیکی ست.

 ۵- راستی ! یه سوال! به نظرتون درد مرور خاطره بدتره یا بافتن خیال؟

۶- حتما به وبلاگ حافظ ایمانی یه سر بزنید . غزل نگفته که کلمه به رقص اورده...

مخصوصا غزل آغوششُ معرکه است

۷- و دیگه اینکه  روز مرد...

مرد! چه واژه ی غریبی! چه معنای مهجوری و چه مصداق نادری!

و البته روز پدر...

اگه بابا نبود من تا الان پوسیده بودم زیر خروار ها خاک.