میشود؟ میدانم که میشود...
مولا علی مرا به میهمانی جشن میلادت راه میدهی ؟
میگذاری لحظه ای کنار لبخند حضورت بشینم و رها شوم از غم همه ی نشدها ونبودن هایم...؟
میگذاری لحظه ای کنار شیرینی میلادت بنشینم و تلخی مرگم را از یاد ببرم ؟
میگذاری در این دم آمدنت دمی زنده شوم و پس آن شاید... خدا را چه دیدی شاید با تو باشم؟
میشود در دمادم زمان شکاف خانه خدا برای آمدنت ...خانه دل من هم شکافی بردارد و
کمی نور بخورد؟
میشود خدا برای دقیقه ای امروز، نوزاد هستی را بر دامنم بگذارد تا این پیر نشسته
بر دلم به برکت لبخندش... جوان شود؟
میشود خدا بگذاری یک بار دورش بگردم تا شاید دلم از این دور باطل دست بردارد و
دوره گرد علی شود...؟
میشود خدا که حالم خوب شود؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۵ ساعت 11:8 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.