حرام...
از وقتی به دین قلب تو درآمده ام مدام روزه بوده ام
تو آمدی و پس از تو همه ی زندگی ام بوی حرام گرفت و حُرم آنهمه محرومیت عاقبت زمینم زد...
خاطره های حرام
خیال های حرام
مهربانی های حرام
آرزوهای حرام
پس از قولو لا اله الا نگاه تو ، رستگاری ام به باد رفته است
هی اذان علاقه میگویی که چه؟
من که در همان دمادم ایمان؛ جای ناز را با نیاز عوض کردم و تو شدی نماز...
آنهمه بود و نبودم را به قَبِلتُ ی دلم برایت حلال کردم ، شاید محرمت شوم... نشد.
اصرار بر دعا جیره خور شیطانم کرد و نشد
آنهمه صبوری ، آنهمه ایمان که عمری مایه غرورم بود را حراج کردم به التماس کمی معجزه ،
نشد که نشد
زمینگیر دیده ای تا به حال؟
حالا هر روز صبح به جبرائیل ، میکائیل و عزرائیل سلام میکنم
شاید به حرمت اینهمه سلام بلند شوم... بلندم کنند
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۷ ساعت 23:4 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.