از وقتی به دین قلب تو درآمده ام مدام روزه بوده ام

تو آمدی و  پس از تو همه ی زندگی ام بوی حرام گرفت و حُرم آنهمه محرومیت عاقبت زمینم زد...

خاطره های حرام

خیال های حرام

مهربانی های حرام  

آرزوهای حرام

پس از قولو لا اله الا نگاه تو ، رستگاری ام به باد رفته است

هی اذان علاقه میگویی که چه؟

من که در همان دمادم ایمان؛ جای ناز را با نیاز عوض کردم  و تو شدی نماز...

آنهمه بود و نبودم را به قَبِلتُ ی دلم  برایت حلال کردم ، شاید محرمت شوم... نشد.

اصرار بر دعا جیره خور شیطانم کرد و نشد

آنهمه صبوری ، آنهمه ایمان که عمری مایه غرورم بود را حراج کردم به التماس کمی معجزه ،

نشد که نشد

زمینگیر دیده ای تا به حال؟

حالا هر روز صبح به جبرائیل ، میکائیل و عزرائیل سلام میکنم

شاید به حرمت اینهمه سلام بلند شوم... بلندم کنند