باید هجرت میکردم از سرزمینی که پر بود از نمیدانم ها و چه کنم ها...

باید هجرت میکردم اگرچه شبها با علاقه میخوابیدم و صبح ها پیراهنم خیس

باران رویا بود...

باید هجرت میکردم

آخر آنجا بالهایم میسوخت و به نام مهربانی زمینگیر شده بودم

پ ن : ماه ها با خودم راه میرفتم و میگفتم دلی که روح آدمی را تحقیر کنه باید

رو به قبله ذبحش کرد. هر بار میگفتم و از تصورش تنم میلرزید تا اینکه غروب روز

جمعه عاقبت چنین کردم.

حالم خوب است

مث بیماری بعد از عملی سخت و طولانی ضعیف و نزارشده ام

اما حالم خوب است 

و دیگه اینکه:

کمر کوه را خم کرده بود. در روز روشن سلام. به نجوای لا لایی مرغ رهایی.

رها شده بود از نفس علاقه ای مبهم و شبیه شب.