رها...
باید هجرت میکردم از سرزمینی که پر بود از نمیدانم ها و چه کنم ها...
باید هجرت میکردم اگرچه شبها با علاقه میخوابیدم و صبح ها پیراهنم خیس
باران رویا بود...
باید هجرت میکردم
آخر آنجا بالهایم میسوخت و به نام مهربانی زمینگیر شده بودم
پ ن : ماه ها با خودم راه میرفتم و میگفتم دلی که روح آدمی را تحقیر کنه باید
رو به قبله ذبحش کرد. هر بار میگفتم و از تصورش تنم میلرزید تا اینکه غروب روز
جمعه عاقبت چنین کردم.
حالم خوب است
مث بیماری بعد از عملی سخت و طولانی ضعیف و نزارشده ام
اما حالم خوب است
و دیگه اینکه:
کمر کوه را خم کرده بود. در روز روشن سلام. به نجوای لا لایی مرغ رهایی.
رها شده بود از نفس علاقه ای مبهم و شبیه شب.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۵ ساعت 10:59 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.