خدایا کمی معجزه...
اول فکر می کردم به باد رفته ام!
که چنین بی کلمه ، بی کلام ، بی خطی و بی نشانی...
که چنین به خود می پیچم و تنها هووووو...
بعد دیدم ابرم و می بارم
روز اول خوب بود و مرهم بود
روز دوم خوب بود و بارون با او بود
روز سوم
روز چهارم
روز پنجم
شصت و پنجمین روز و بارون هنوز بود و هنوز هست
بوی نم گرفته خاطراتم
بوی نم گرفته ارزوهایم
بوی نم گرفته دفترچه های شعرم
بوی نم گرفته چشمهایم
دستهایم
پیراهنم
دلم خورشید می خواهد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۱ ساعت 9:59 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.