من میگم دلتنگتم تو میگی بی خیال

من گریه میکنم تو میگی اینقد احساسی برخورد نکن

من از ارزش آدمی حرف میزنم و خدا و بهشت تو مینویسی وبلاگ جای نوشتن زندگی خصوصی نیست

من از رسیدن به یه باور جدید میگم تو میگی چقد میخوای سر نعش گذشته هات بشینی

من شعر میگم تو از منطقی بودن سخنوری میکنی

من درددل میکنم تو نصیحتم میکنی

من از زخم هام میگم تو بلوز جدیدت و پز میدی

من اشکام و پاک میکنم مداد چشمام و تجدید میکنم و میام بالا و بیخودی حرف میزنم و میخندم تا تو نفهمی

مرگم شده ... و تو میگی چقد امشب سرخوشی؟

نه... با این وضع حرف زدن هم فایده ای دیگه نداره...

ما نباید باهم حرف بزنیم !! آخر اینطور هی من دلتنگتر و دلتنگتر میشوم!! مدتی نباید حرفی بزنیم شاید که هوای

میان ما بهترشد!

پ ن : ۱- یکی از این تو ها ؛ تو هستی...

         ۲-  اسفند که میشود دلتنگ کربلا میشوم! سرٌش چیست؟  نمیدانم...