دلتنگ 1
آدم نشسته بود و دست بر عصایش گذاشته بود و چانه بروی دستش...
فرزندانش حرف میزندند و شلوغ میکردند و
آدم نگاهشان میکرد .
تا اینکه یکی از فرزندان پرسید : چرا شما اینقدر ساکتید و حرف نمیزنید؟
آدم گفت وقتی به زمین آمدیم جبرئیل گفت اگر میخواهی برگردی به همان جایی که از آن آمدی... أقلِل کَلامِک!
آدم دلش تنگ بهشت بود!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ ساعت 0:51 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.