روز مرد...
دلم براي يك نماز صبح درحرمت تنگ است...
دلم براي تماشاي طلوع خورشيد بر ايوان طلايي ات تنگ است
و من مشغوليتي شيرين تر ازين بلد نيستم.
پ ن : وقتی تو جامعه راه میرم و زنهای رنگا رنگ و جذاب رو که لباس میپوشن نه برای اینکه پوشیده
باشن بلکه به چشم بیان و سکسی جلوه کنن...
زنهایی که منه زن هم از تماشای خط چشم و سایه دودی و لب پروتز و گونه های طلایی و گردن سفید و ...
لذت می برم چه برسه به مردها! ( و البته گاهی هم خجالت زده سرم رو میندازم پایین و به درد زن بودن
فکر میکنم)... زنهایی که نمیدونم از کدوم مسیر مهربانی یا توجه یا تربیت یا درس نجابت یا ...
گذشته اند که امروز از خیر خیلی خصلتهای زنانه خود گذشته اند...
داشتم میگفتم وقتی تو جامعه راه میرم و این زن ها رو میبینم... با خودم میگم اگه بابا ها و برادر ها
و همسران ما دراین بازار رنگی و رایگان راه میرند و هنوز سرشون به مهر میرسه و پایبند خونواده و
وفادار به به همسر هستن ،خیلی مردند و دمشون خیلی گرمه!
از خدا میخوام حفظشون کنه و قلب هاشون تو دستش نگه داره...
روزتون مبارک.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.