مسجد سهله برايم نه فقط يك مكان يا يك مسجد است كه چون آدمي داراي

روح است.

مثل پير مردي ست با عمر طولاني كه تاريخ دياري را ديده و بلد است.

پير مردي مهربان با چشمان هميشه نمدار و لبخندي عميق به روي گونه ها و لب  ...

مسجد سهله مانند يك پيامبر برايم مقدس است دلتگش ميشوم چنانكه دوست 

دارم دربرش گيرم.

چنان كه گاهي دوست دارم برايش نامه بنويسم.

سلام مسجد عزيز

از اولين باري كه ديدمت حالا يك سال و دو ماه و چند روز ميگزرد

نميشود كه مناجات امير المومنين را خواند و ياد حياط(حيات) باصفاي تو نيفتاد.

 نميشود اضطرار حاجتي پابند سجاده ات كند و غروب دل انگيز و دو ركعتي بين

مغرب و عشا را مزه مزه نكرد.

دلم برايت تنگ شده.

در ذهنم گوشه گوشه خاطراتت را مدام مرور مي كنم تا مباد كه لحظه اي ذره اي

از ياد برده باشم شكوهت را ، فضاي ملكوتي ات را ، ستون هاي نامي ات را و

محراب بهشتي ات را...

وقدم هايي كه در صحنت  از زمين فاصله دارن.

انگار اذن دخول كه مي خواني يك جفت بال ميدهندت تا اندكي در هوا باشي.

هوايت را كرده ام مسجد عزيز.