دو روايت
۱- ميگن بچه كه بودم بابا بهم ميگفته "دل پنير"
واسه اينكه تا كسي بهم اخم ميكرده من گريه ميكردم.
تو اين هفت ، هشت سال اخیر يه ماجراهايي بر من گذشت كه بابا، موقع علاقه،
يه دستي منو بغل ميكنه و سرمو ميبوسه و ميگه "دريا دل بابا"
يه دو هفته ايي هست كه به گمانم برگشتم به كودكي و شدم " دل پنير"
۲- يه قاب عكس خالي زدم بالاي ميز كامپيوترم تو خونه...
با ماژيك رو ديوار نوشتم: ازت تصوير ميگيرم كه روياي يه قرنم شي...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ ساعت 17:54 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.