۱- ميگن بچه كه بودم بابا بهم ميگفته "دل پنير"

واسه اينكه تا كسي بهم اخم ميكرده من گريه ميكردم.

تو اين هفت ، هشت سال اخیر يه ماجراهايي بر من گذشت كه بابا، موقع علاقه،

يه دستي منو بغل ميكنه  و سرمو ميبوسه و ميگه "دريا دل بابا"

يه دو هفته ايي هست كه به گمانم برگشتم به كودكي و شدم " دل پنير"

۲- يه قاب عكس خالي زدم بالاي ميز كامپيوترم تو خونه...

با ماژيك رو ديوار نوشتم: ازت تصوير ميگيرم كه روياي يه قرنم شي...