مث چند روزي كه مونده به ماه رمضون كلافه و دلتنگ بودم.

مث چند روزي كه مونده برم مشهد بغضو و ابري بودم.

هر اتفاقي مي افتاد هر كي هر چيزي ميگفت با خودم ميگفتم عيب نداره سه روز فرصت

داري درباره همه اينا گريه كني و با خدا حرف بزني.

با خودم ميگفتم اگه يه نفر با سه روز مصرفه مواد معتاد ميشه منم ميتونم معتاد بشم.

سه روز اعتكافي كه تو اين چند روز هر بار خواستم درباره اش بنويسم يه بغض عجيبي

يقه ام رو گرفت

مث وقتايي كه ياد مسجد سهله مي افتم و دلتنگش ميشم.

مث وقتي كه دستم تو آب فرات بود و هي قول پشت قول دادم كه من از اين

به بعد چنين و چنان...

مث بار آخري كه از زيارت ميام و از بست شيخ طبرسي  ميام بيرون و نگاه گرم

امام رئوفم رو ستون فقراتم حس ميكنم.

اعتكاف و روزه و سكوت و شبها و سحرهاش... مرده زنده ميكنه چه برسه به زكام.

قبلش هم بغض داشتم و بعدش هم بلي اما اون بغض كجا و اين بغض كجا.